بچه که بودیم یه انیمیشن سریالی ایرانی ساخته و پخش شد به نام «خداوند لکلکها را دوست دارد» که هدفش ترویج فسنجون نکردن پرنده های مهاجر بود و کلی بچه هم سن و سال من با مفهوم پرنده مهاجر آشنا شدن. جدا از محتوای دقیقیش که الان یادم نیست. اینا کارای خوبی بود که دیگه تکرار نشدن
هربار مامانم با اعتماد به نفس بهم میگه ما همیشه خیالمون از تو راحت بود واقعا عصبی میشم، خب ای کاش نبود مادر من. ای کاش جوری بزرگم نکرده بودی که عادت کنم تک تک مشکلاتمو در ایزوله ترین حالت ممکن حل کنم.
دهه شصتیها هم عجیبن!
تو دوره طلایی اقتصاد ایران وارد بازار کار شدن و با چند ماه کار تونستن خونه،ماشین و...بخرن.
برای همه ناکامیهاشون پشت جنگ قایم میشن، به عنوان بالادستی به شدت زورگو و ابیوزگرند و عاشق اینن که برای نسل های بعدی فاز دانای کل بردارن و منبر برن!
دوستم ۳۵ سالشه، متخصص با سواد مملکته
پاشده رفته تخمکشو فریز کنه اجازه پدر لازم بود
واقعا من نمیفهمم، هر دختری ماهی یکی دو تا تخمک رو دفع میکنه، حالا چنتاش فریز شه کجای دنیا رو میگیره؟
بعدم چرا اجازه پدر اخه؟ این چیه که اجازه پدر لازم باشه؟
زمانی که رضا شاه در ایران "کشف حجاب" کرد، در ایالات متحده سفید و سیاه حق نشستن کنار هم رو نداشتند. در استرالیا بومیها رو رسما و قانونا انسان حساب نمیکردند، در آلمان یهودیها رو میفرستادن اردوگاه کار اجباری.
با چی لجبازی میکنید؟ واسه کی ادای اخلاقیات و فاز دموکراسی برمیدارید؟
یه استنداپ کمدی بود، اقاهه میگفت من فکر میکردم زن ترنس باشم و رفتم دکتر. پرسیدن چرا فکر میکنی ممکنه زن ترنس باشی؟ گفتم چون بهترین زن دنیا میشم(یا مثلا عالیم تو زن بودن و همچین چیزی)
اونام گفتن این فکر که عالی و بهترینی تو چیزی که هیچ تجربهای ازش نداری، یه چیز کاملا مردونهس :)