من از لحظهای که این بچه رو دیدم، اشکها و حسرتاشو دیدم، نالههای از ته دلشو دیدم، دارم دیوونه میشم
این دو ماه تا تونستم خودمو قوی نگهداشتم اما دیدن درد دل ایلیا با خاک مادرش منو شکوند، خرد کرد، نابود کرد!
فقط ازون حروم��ادهای که اون لحظه ماشه رو کشید و مادر این بچه رو ازش گرفت چندتا سوال دارم:
با چه نیت و هدفی این کارو کردی؟
الان چه حسی داری؟
خودت بچه داری؟ میتونی ازین ببعد بغلش کنی؟ میتونی نوازشش کنی و بهش عشق بدی؟
#افسانه_مهدینژاد #افسانه_مهدینژاد
اونجایی که ایلیا گفت«زندگیم دیگه تموم شد.بخاطر ده سال فقط به دنیا اومدم؟مگه من چقد سن دارم؟ده سال فقط؟ده سال فقط میتونستم با مامانم باشم؟بعدش باید تو زندان زندگیم بمونم..» چطور دنیا واینستاد؟
من نه دیگه برای آینده،نه5سال بعد،نه10سال بعد،نه ازدواج،نه ارشد،نه مهاجرت،نه بچه دار شدن،هیچی مطلقا واسه هیچی پلنی ندارم ذوقی هم نیس!تا اطلاع ثانوی تمرکزم فقط روی دم و بازدممه!
ایرانی بودن خیلی خنده داره
درس میخونی وسطش یهو کتابو میبندی میذاری یه گوشه
تو راه باشگاه احساس میکنی احمق ترین موجود جهانی
بارون میاد خوشحال میشی یهو لبخندت رو صورتت خشک میشه �� با خودت میگی من دلم به چیا خوشه
اصلا هر مدل تلاش کردن، احساس کردن و وجود داشتن خیلی بیهوده به نظر میاد.