دخالت یک کشور همیشه با تعداد عساکر و اشغال نظامی سنجیده نمیشود؛ گاهی با نفوذ در فکر، فرهنگ، آموزش، رسانه و الگوهای سیاسی ذهنیت یک جامعه را تغییر میدهند؛ تا جایی که مردم و حاکمان، خواست استعمارگر را خودشان انتخاب میکنند.
#خلافت_واقعي_خپلواکي#خلافت_استقلال_واقعی
استعمار و اشغال؛ تفاوتی که باید فهمیده شود
جاوید پویا
در ادبیات سیاسی، دو واژهٔ «اشغال» و «استعمار» بسیار به کار میروند؛ اما گاهی آنقدر بدون دقت در کنار یکدیگر قرار میگیرند که مرز میان این دو از بین میرود. بسیاری از مردم میان حضور نظامی قدرتهای خارجی و در دست گرفتن حق تصمیمگیری و اختیار یک ملت تفکیک قائل نمیشوند. ال��ته باید دانست که تفاوت میان این دو مفهوم سیاسی، یک بحث لغوی نیست؛ بلکه برای فهم تاریخ، سیاست و شناخت درست دشمن اهمیت اساسی دارد. زیرا اگر میان این دو تفاوت نگذاریم، ممکن است تمام نگرانی ما به خروج نیروهای بیگانه محدود شود و از اینکه پس از آن، چه کسی و چگونه بر تصمیمهای اساسی یک سرزمین اثر میگذارد، غافل بمانیم. از اینرو، لازم است این دو مفهوم را از یکدیگر تفکیک کنیم و بدانیم هرکدام دقیقاً به چه معناست.
اشغال؛ وقتی یک سرزمین تحت کنترل نیروی خارجی قرار میگیرد
در درجهٔ نخست، اشغال یک مفهوم نظامی و حقوقی است. اشغال زمانی رخ میدهد که یک قدرت نظامی خارجی وارد سرزمین دیگری شود و کنترل عملی بخشی یا تمام آن را در دست گیرد. هدف از اشغال میتواند تصرف موقعیتهای استراتژیک، تأمین منافع امنیتی، کنترل منابع و راههای مهم، سرنگونی یا تضعیف یک حکومت، ایجاد پایگاه نظامی و یا تحمیل نظم سیاسی مطلوب باشد. تاریخ جهان اسلام مثالهای روشنی از این وضعیت را در خود دارد؛ از اشغال مصر توسط بریتانیا در ۱۸۸۲ و عراق در جریان جنگ جهانی اول، تا اشغال افغانستان توسط شوروی در ۱۹۷۹ و حمله و اشغال افغانستان توسط امریکا و متحدانش در ۲۰۰۱. در همهٔ این موارد، مثالهای واضحی از اشغال هستند.
اما متجاوزین در عصر حاضر همیشه با نام «اشغال» وارد نمیشوند؛ گاهی حضور نظامی قدرتهای خارجی با عناوین رنگینی چون «مبارزه با تروریسم»، «حفظ امنیت»، «دولتسازی»، «مداخلهٔ بشردوستانه» و «دفاع از حقوق بشر» توجیه میشود. بنابراین، برای تشخیص اشغال نباید تنها به عنوان آن نگاه کرد؛ باید واقعیت را سنجید: آیا نیروی خارجی وارد خاک کشور شده و کنترل نظامی ایجاد کرده است؟ و آیا حضور آن بر تصمیمهای اساسی سیاسی و امنیتی کشور اثر تعیینکننده دارد؟ زیرا ممکن است یک حضور نظامی با نام «کمک» یا «حفاظت» معرفی شود، اما در عمل به ایجاد پایگاه، کنترل سرزمین و حضور طولانیمدت نیروی خارجی بینجامد. پس معیار شناخت اشغال، نام آن نیست؛ واقعیت حضور و کنترل نظامی آن است.
استعمار؛ وقتی اختیار یک ملت از او گرفته میشود
استعمار یعنی یک قدرت خارجی اختیار و ارادهٔ یک ملت یا دولت را در دست گیرد و آن را در جهت منافع خود قرار دهد. این سلطه ممکن است با تصرف مستقیم سرزمین یا از راههای غیرمستقیم صورت گیرد؛ معیار اصلی، گرفتن اختیار و تحمیل خواست قدرت مسلط است. واژهٔ «استعمار» از ریشهٔ عربی «عَمَرَ» به معنای آباد کردن گرفته شده است؛ زیرا استعمارگران سلطهٔ خود را با شعار «آبادانی» و «پیشرفت» توجیه میکردند، در حالی که هدف اصلی، گسترش قدرت و دستیابی به منابع و منافع بود. استعمار به شکل مدرن آن، با گسترش قدرتهای اروپایی از اواخر قرن پانزدهم میلادی توسعه یافت.
استعمار میتواند از راه اشغال نظامی، حکومتهای وابسته، فشار سیاسی، وابستگی اقتصادی، کنترل منابع و تحمیل پیمانها اعمال شود. بنابراین، ممکن است کشوری ظاهراً مستقل باشد، اما اگر در تصمیمهای اساسی سیاسی، اقتصادی، نظامی و خارجی تابع ارادهٔ قدرت دیگری باشد، استقلال آن واقعی نیست. دولت مستقل میتواند با دیگران همکاری کند و از آنان تأثیر بپذیرد؛ اما زمانی که اختیار تصمیمگیری از او گرفته و ارادهٔ قدرت دیگری بر آن تحمیل شود، با سلطهٔ استعماری روبهرو هستیم؛ که واقعیترین مثال آن، استعمار افغانستان توسط بریتانیا بود.
اما اگر قدرتی دیگر ارتش و نیروی نظامی خود را در یک سرزمین نداشته باشد، چگونه میتواند همچنان بر آن نفوذ داشته باشد؟ جواب این است که قدرتهای جهانی برای ادامهٔ سلطهٔ خود همیشه به حضور نظامی نیاز ��دارند؛ زیرا میتوانند میدان بازی قدرت خود را از سرزمین به ذهن و از اشغال جغرافیا به تسخیر افکار منتقل کنند. استعمار در شکل عمیقتر خود تلاش میکند ذهنیت یک جامعه را تغییر دهد و فرهنگ، ارزشها، جهانبینی، معیارهای تفکر، شیوهٔ زندگی و الگوهای سیاسی و اجتماعی مورد نظر خود را در میان مردم و حاکمان رواج دهد. هدف این است که جامعه به تدریج همان طرز تفکر و معیارهای کشور سلطه را بپذیرد و حتی بدون اجبار مستقیم، بر اساس آنها تصمیم بگیرد و یا زندگی کند. در چنین وضعیتی، استعمارگر دیگر ضرورت ندارد برای هر تصمیمی فرمان صادر کند؛ زیرا بخشی از تصمیمها در چارچوبی گرفته میشود که خود او در شکلگیری آن نقش داشته است.
واضحترین مثال آن، طرز تفکر حکام سرزمینهای اسلامی است که سالهاست بر اساس معیارهای استعمار، نظام دولت ـ ملت را پذیرفتهاند و بر اساس آن، زندگی مسلمانان را به اجبار جهت میدهند. به این ترتیب، استعمار میتواند همچنان در قالب پروژههایی چون آموزش، نهادهای بشردوستانه، رسانه، فرهنگ، اقتصاد، نهادهای سیاسی و اجتماعی و الگوهای فکری، بر یک جامعه اثر بگذارد. زمانی که ارزشها و الگوهای بیگانه چنان در ذهن جامعه جا بیفتد که طبیعی، مطلوب و تنها راه ممکن برای پیشرفت و ادارهٔ کشور تصور شود، سلطه دیگر تنها در بیرون از جامعه نیست؛ بلکه بخشی از آن در ذهن خود جامعه تولید میشود. در این حالت، حتی اگر سرباز خارجی از کشور خارج شود، همهٔ آثار استعمار لزوماً از میان نمیرود. ممکن است سرزمین از حضور نظامی بیگانه خالی شده باشد، اما بخشی از الگوهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و فکری که در دورهٔ نفوذ استعمار شکل گرفته، همچنان باقی بماند. به همین دلیل، پایان اشغال نظامی الزاماً به معنای پایان همهٔ اشکال سلطه نیست.
استعمار در سرزمینهای اسلامی، بهویژه پس از سقوط خلافت عثمانی در سال ۱۹۲۴م.، گسترش بیشتری یافت و بسیاری از سرزمینهای اسلامی زیر سلطهٔ قدرتهای غربی قرار گرفتند. آثار این سلطه تا امروز نیز ادامه دارد. بحران فلسطین یکی از مثالهای روشن آن است؛ زیرا بسیاری از حکام سرزمینهای اسلامی در سیاست خارجی خود استقلال کامل ندارند و در تصمیمهای مهم، خواست و فشار قدرتهای بزرگ را در نظر میگیرند. به همین دلیل، با وجود تواناییهای نظامی فراوان در جهان اسلام، واکنش جمعی و مؤثر در برابر بحران فلسطین شکل نگرفته است. وقتی حکومتها اختیار تصمیمگیری مستقل خود را از دست بدهند، قدرت یک امت نیز نمیتواند به شکل واقعی در خدمت منافع ��ن قرار گیرد.
چرا درک این تفاوت مهم است؟
درک تفاوت میان اشغال و استعمار از این جهت مهم است که شکست اشغال، لزوماً به معنای رسیدن به استقلال واقعی نیست. متأسفانه گاهی تصور میشود که اگر ارتش خارجی از یک سرزمین بیرون رانده شد، دیگر مسئولیت مردم و دولت آن سرزمین به پایان رسیده است؛ در حالی که ممکن است نیروی نظامی خارج شده باشد، اما وابستگی سیاسی، اقتصادی و فکری و ساختارهایی که اختیار تصمیمگیری را محدود میکنند، همچنان باقی مانده باشند. از نگاه سیاست اسلامی، یک دولت اسلامی نمیتواند تنها به دلیل نبودن سرباز خارجی خود را مستقل بداند؛ بلکه باید در سیاست داخلی و خارجی خود بر اساس احکام شریعت و منافع مسلمانان تصمیم بگیرد. قرآن کریم میفرماید:
«وَلَن يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا» {النساء: 141}
ترجمه: و الله (سبحانه و تعالی) هرگز راهى براى سلطهى كفّار بر مسلمانان قرار نداده است.
پس، یک دولت اسلامی نمیتواند پس از پایان اشغال، در برابر سلطهٔ سیاسی قدرتهای خارجی مصلحتاندیشی کند و اختیار تصمیمهای اساسی خود را به آنان بسپارد. همچنان دولت مکلف ا��ت تا از نفوذ فکری و فرهنگی کشورهای استعماری جلوگیری داشته باشد. حاکمان باید تقوا داشته باشند، از طرز تفکر وارداتی استعمار دوری کنند و نگذارند استعمار ارزشها، معیارهای فکری و فرهنگی خود را وارد کند. ممکن است ملتی اشغال را شکست داده باشد، اما اگر در سیاست خارجی خود همچنان مجبور باشد خواست قدرتهای بزرگ را بر حکم شرعی و مصلحت امت مقدم بشمارد، و یا مردمانش بر اساس طرز تفکر استعماری زندگی خود را جهت دهند، از اشغال نجات یافته، اما هنوز از استعمار نجات پیدا نکرده است.
سخن پایانی
پس مسئله فقط این نیست که چه کسی وارد یک سرزمین شد و چه کسی از آن بیرون رفت؛ مسئلهٔ اساسی این است که پس از رفتن او، چه مقدار از اختیار آن ملت باقی مانده است. اشغال را میتوان با بیرون راندن ارتش بیگانه پایان داد؛ اما مقابله با استعمار، نیازمند بازگرداندن اختیار سیاسی، استقلال تصمیمگیری و ارادهٔ واقعی یک ملت و جلوگیری از نفوذ فکری، فرهنگی و معیارهای تصمیمگیری قدرتهای استعمارگر است. به همین دلیل، شناخت این دو مفهوم تنها یک بحث تاریخی نیست؛ بلکه راهی است برای فهم وضعیت امروز جهان اسلام. ملتی که فقط سرباز بیگانه را میبیند، ممکن است با خروج او احساس پیروزی کند؛ اما ملتی که استقلالیت در ساختارها و تصمیمها را نیز میبیند، میداند که آزادی واقع�� زمانی است که سرنوشتش را خودش�� بر اساس عقیده و احکام خود، تعیین کند.
#خلافت_واقعي_خپلواکي
#خلافت_استقلال_واقعی
پیروزی نظامی زمانی ارزش واقعی دارد که قدرت بهدستآمده در مسیر اقامه و اظهاردین و تطبیق کامل اسلام استفاده شود، نه صرفاً برای حفظ یک نظام سیاسی در چارچوب مرزهای ملی.
#خلافت_واقعي_خپلواکي#خلافت_استقلال_واقعی
افغانستان سه بار پس از شکست قدرتهای بزرگ فرصت تاریخی برای تاسیس خلافت یافته است؛ پس از شكست بریتانیا، شوروی و امریکا؛ اما هر بار این فرصتها به یک تحول بزرگ اسلامی منجر نشده است.
#خلافت_واقعي_خپلواکي#خلافت_استقلال_واقعی
پنجمین سالروز شکست و فرار آخرین سرباز امریکایی از افغانستان مبارک؛ اما استقلال واقعی تنها با تأسیس خلافت راشده ممکن است
#خلافت_واقعي_خپلواکي#خلافت_استقلال_واقعی
شکست نظامیامریکا پایان وابستگی نیست؛ استقلال واقعی زمانی تحقق مییابد که با ساختار جمهوریت، نظم سیاسی دولت-ملت و شیوه تفکر استعماری، مثل ملیگرایی و واقعگرایی نیز مبارزه شود.
#خلافت_واقعي_خپلواکي#خلافت_استقلال_واقعی
اگر یک دولت ظرفیتهای مهم تولیدی، تکنالوژیک و معلوماتی خود را در داخل سرزمینش ایجاد و کنترل کند، از نفوذ، تحریم و فشار بیگانگان مصون میماند، میتواند زیربناهای نظامی و ملکی خود را تقویت کند و به جای تأثیرپذیری از فشار ��ارجی بر اساس اراده و استراتژی خود تصمیم بگیرد.
#خلافت_واقعي_خپلواکي
#خلافت_استقلال_واقعی
افغانستان پایان اشغال و روز استقلال را تجلیل میکند؛ اما اقتصادش هنوز به واردات و کمکهای خارجی وابسته است، صنعت و تولیدش ضعیف است و تکنالوژی عصری آن تقریباً بهطور کامل در اختیار دیگران قرار دارد؛ امری که مستقیماً استقلال سیاسی افغانستان را تضعیف میکند و در تصمیمگیریها، سیاستگذاران را تحت تأثیر و ملاحظات دیگران قرار میدهد.
#خلافت_واقعي_خپلواکي
#خلافت_استقلال_واقعی
در دنیای امروز استقلال تنها به معنای داشتن سرزمین، پرچم، حکومت مستقل و پایان یافتن اشغال نظامی نیست؛ استقلال واقعی زمانی معنا پیدا میکند که دولت؛ اقتصاد، صنعت، تکنالوژی، انرژی و سیستمهای معلوماتی خود را تا حد زیادی در اختیار و کنترل خود داشته باشد.
#خلافت_واقعي_خپلواکي
#خلافت_استقلال_واقعی
تٲثیر اقتصاد، صنعت و تکنالوژی بر استقلال
عبدالرحمن رحمانی
استقلال دیگر تنها به داشتن سرزمین و حکومت خود خلاصه نمیشود و معنای آن نیز فقط پایان دادن به اشغال نظامیِ دشمن نیست. جهان تغییر کرده و با این تغییر، مفهوم استقلال نیز بسیار گستردهتر شده است. امروز تنها داشتن بیرق، حکومت و حاکمیت برای اینکه یک دولت واقعاً مستقل دانسته شود، کافی نیست. اکنون مهمترین پرسش در بحث استقلال این است که اگر اقتصاد، صنعت و تکنالوژی یک دولت در دست دولتهای دیگر باشد، آیا آن دولت میتواند در سیاست خارجی خود واقعاً مستقلانه تصمیم بگیرد؟
واقعیت این است که اگر امروز اقتصاد یک دولت به بازارها، سرمایه و کمکهای دیگران وابسته باشد، صنعت نداشته باشد یا صنعت آن به ماشینآلات و تولیدات دیگر کشورها وابسته باشد و در بخش تکنالوژی نیز خود چیزی نداشته و تنها خریدار تولیدات دیگران باشد، تصمیمهای سیاست خارجی آن نیز از همین وابستگی تاثیر میپذیرد. زیرا داشتن اقتصاد مستقل، تکنالوژی و سیستمهای معلوماتی مستقل، از عوامل اساسی برای حفظ اراده سیاسی دولت، تصمیمگیری در مورد جنگ و صلح و حفاظت از حاکمیت ��ن است.
وابستگی به سیستمهای اقتصادی، تکنالوژی و چیپهای الکترونیکی دولتهای دیگر، به آنان فرصت میدهد تا بر تاسیسات حیاتی و تصمیمهای یک دولت کنترول پیدا کنند، آنها را در اختیار بگیرند و بر اراده آن دولت تاثیر جهتدهنده داشته باشند. اگر یک دولت در تولید و استفاده از سیستمهای معلوماتی، وسایل مخابراتی و چیپهای مورد نیاز خود به خودکفایی نرسیده باشد، در نتیجه نفوذ کشورهای دیگر، سرقت و سوءاستفاده از معلومات، سانسور رسانهای و کنترول بر سیستمها، ثبات سیاسی و استقلال خود را از دست میدهد و قربانی روابط و دسیسههای کشورهای تولیدکننده میشود. برعکس، زمانی که صنعت تکنالوژی معلوماتی بر اساس سیاست جنگی و دفاعی در داخل ایجاد و کنترول شود، دولت مالک اراده و سرنوشت خود میشود. این کار نه تنها جلو نفوذ و حملات دشمنان را میگیرد؛ بلکه دولت را مالک اصلی اقتصاد، صنعت و تکنالوژی خود میسازد، زیربناهای نظامی و ملکی را تقویت میکند و استقلال کامل سیاسی را بدون نفوذ، تحریم و کنترول دیگران تضمین میکند.
این تنها زمانی ممکن است که دولت در بخش اقتصاد، صنعت و تکنالوژی، بر آموزش و تخصص سرمایهگذاری کند. بدون شک، بدون آموزش عصری و نهادهای نیرومند تعلیمی و تحقیقاتی، داشتن اقتصاد، صنعت و تکنالوژی قدرتمند ناممکن است. نظام تعلیمی قوی است که بنیاد آن استقلال اقتصادی، صنعتی و تکنالوژیک را میگذارد که استقلال سیاسی را تضمین میکند.
همه میدانیم که امروزه اقتصاد، صنعت و تکنالوژی تنها ابزارهای پیشرفت نیستند؛ بلکه در سیاست جهانی از مهمترین منابع قدرت به شمار میروند که سرنوشت استقلال یا وابستگی یک دولت را تعیین میکنند. دولتی که بازار، سرمایه، تولید، انرژی، منابع مهم صنعتی و تکنالوژی پیشرفته را در اختیار داشته باشد، تنها قدرت اقتصادی ندارد؛ بلکه ابزارهای تاثیرگذاری بر تصمیمه��ی دولتهای دیگر را نیز در اختیار دارد. از همین رو�� ممکن است یک دولت در ظاهر و به گونه رسمی مستقل باشد، اما اگر برای حرکت اقتصاد خود به دولت دیگری نیاز داشته باشد، برای ادامه صنعت خود به تولیدات آن وابسته باشد و برای حفظ تکنالوژی خود به کمکهای تخنیکی آن نیاز داشته باشد، استقلال سیاسی آن نیز با محدودیت روبهرو خواهد بود.
امریکا و چین نمونههای روشن این واقعیت اند. هر دو دولت از قدرتهای بزرگ اقتصادی، صنعتی و تکنالوژیک جهان به شمار میروند و برای تٲمین نیازهای مهم استراتیژیک خود، ظرفیتهای گسترده داخلی ایجاد کرده اند. از همین رو، تا حد زیادی در سیاست خارجی خود از فشار وابستگی اقتصادی، صنعتی و تکنالوژیک در ا��ان اند. حتی با تکیه بر قدرت و گستردگی اقتصادی، صنعتی و تکنالوژیک خود، دولتهای دیگر را نیز زیر نفوذ خویش آورده اند. اینکه یک دولت در سیاست خارجی بر اساس نیاز تصمیم میگیرد یا بر اساس اراده و استراتیژی خود، نشان میدهد که تا چه اندازه مستقل است.
اگر اقتصاد یک دولت به بازارها و کمکهای خارجی وابسته باشد، صنعت آن بر ماشینآلات و تولیدات کشورهای دیگر استوار باشد و سیستمهای تکنالوژیک آن بدون تولیدات دولتها و شرکتهای دیگری نتواند فعالیت کند، در این صورت هر تصمیم مهم در سیاست خارجی، تابع استراتیژی دولتهایی میشود که اقتصاد، صنعت یا تکنالوژی آن کشور به آنها وابسته است. اینجاست که وابستگی اقتصادی بر تصمیمهای سیاسی سایه میاندازد و استقلال را زیر سوال میبرد.
افغانستان نیز در حالی برای چندمین بار روزهای پایان اشغال و استقلال را تجلیل میکند که ب��ش بزرگی از اقتصاد آن به واردات و کمکهای کشورهای دیگر وابسته است. داشتن صنعت، تولید و تکنالوژی عصری برای افغانستان تا هنوز بیشتر شبیه یک آرزو است و برای تٲمین نیازهای خود در این بخش، کاملاً به دولتها و شرکتهای دیگر محتاج است. این وابستگی برای افغانستان تنها یک مشکل اقتصادی نیست؛ بلکه بر تصمیمهای استراتیژیک دولت نیز تٲثیر عمیق میگذارد؛ زیرا کسی که هنگام نیاز دروازه دیگری را میکوبد، هنگام تصمیمگیری نیز نمیتواند رضایت صاحب همان دروازه را نادیده بگیرد.
ناامیدکنندهترین نکته این است که در میان همه این موارد، مهمترین عامل یعنی آموزش عصری، به شدت بیاهمیت دانسته شده است. از یک سو، اقتصاد مستقل بدون اقتصاددان متخصص و پژوهشگر، صنعت داخلی بدون انجینیر، متخصص تخنیکی و دانشمند و تکنالوژی داخلی بدون برنامهنویس، پژوهشگر، مخترع و نوآور به وجود نمیآید. از سوی دیگر، نه تنها برای آموزش و پرورش این متخصصان کار جدی صورت نگرفته، بلکه به دلیل ندادن فرصت و اهمیت لازم به آنان، بسیاری از افراد متفکر و متخصص نیز مجبور شده اند افغانستان را ترک کنند.
اکنون پنج سال از خروج آخرین سرباز امریکایی از افغانستان میگذرد. اگر با توجه به تعریف امروزی استقلال تا هنوز در بخش اقتصاد، صنعت، تکنالوژی و اساسِ هر سه یعنی تعلیم، کار جدی صورت نگرفته باشد و ما همچنان بر اقتصاد، صنعت و تکنالوژی خود کنترول نداشته باشیم، معنایش این است که استقلال برای ما معنای واقعی ندارد و با دست خود، دروازه نیاز به پذیرفتن فرمان دیگران را باز گذاشته ایم.
#خلافت_واقعي_خپلواکي
#خلافت_استقلال_واقعی
مسئله تنها خروج نیروی خارجی نیست؛ انتخاب میان دو نظم است: «حاکمیت دین الله، وحدت امت و اظهار دین» یا «دولت ـ ملت، مرزهای ملی و نظم سیکولار». تابعیت از نظم جهانی استقلال را به «توهم» تبدیل میکند و راهحل بنیادی، «احیای خلافت راشدهٔ ثانی» برای بازگرداندن استقلال واقعي كامل، وحدت امت و دگرگونساختن موازنهٔ قدرت جهانی است.
#خلافت_واقعي_خپلواکي
#خلافت_استقلال_واقعی
امت اسلامی در عصر اقتدار خلافت بر «عقیده»، «رضایت الله»، «اظهار دین»، «دعوت»، «جهاد»، «ولاء و براء» و وحدت امت استوار بود؛ اما با تضعیف خلافت و نفوذ افکار غربی، «وطنیت»، «قومیت»، «دولت ملی» و «استقلال» جایگاه یافتند و پس از فروپاشی خلافت، امت واحد مسلمه پشت مرزهای تحمیلشده محبوس شد.
#خلافت_واقعي_خپلواکي
#خلافت_استقلال_واقعی
خروج نیروها کافی نیست
بیرون رفتن ارتش بیگانه میتواند پایان اشغال نظامی باشد؛ اما استقلال واقعی به عوامل بیشتری نیاز دارد. اگر تصمیمهای اساسی یک سرزمین همچنان زیر فشار و اراده قدرتهای خارجی گرفته شود...
#خلافت_واقعي_خپلواکي#خلافت_استقلال_واقعی
https://t.co/df8Rj5aweI
ممکن است ملتی با جهاد، اشغالگر را بیرون براند و به استقلال برسد؛ اما اگر پس از آن در نظم سیاسی، اقتصادی و امنیتی قدرتهای بزرگ ادغام و تابع اصول آنان شود، استقلالش بیشتر «اسمی» است تا واقعی. آیا رهایی از اشغال، بدون رهایی از ساختار فکری و سیاسی تحمیلشده، استقلال حقیقی است؟
#خلافت_واقعي_خپلواکي
#خلافت_استقلال_واقعی
دولت-ملت و توهم استقلال
از جهاد برای دفع اشغال تا اسارت در دام نظم جهانی سیکولار
استاد محمد عمر سعید
یکی از عمدهترین رخدادهای تاریخ جهان که مسیر تحولات سیاسی و تمدنی را عمیقاً دگرگون ساخت، هجرت امت اسلامی به رهبری فکری ـ سیاسی رسولالله (ص) به مدینه و تأسیس دولت اسلامی بود. پس از حاکمیت عقیده، سیاست و نظام اسلام در قالب دولت النبی (ص)، دولت خلافتهای راشده و سپس دولتهای مقتدر اسلامی، افکار، ارزشها و نظامهای فکری، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در قلمرو دولت اسلامی بهصورت بنیادی تغییر کرد.
بزرگترین پیامد ظهور و گسترش جهانی اسلام، تغییر در فکر و ارزشهای بخش عمدهای از جهان بود. مفاهیم و ارزشهایی که ریشه در وحی الهی داشت، تنها تبلیغ نشد؛ بلکه با دعوت و جهاد و در قالب قدرت ساختاری خلافت، در بخشهای عمدهٔ دنیا رایج و حاکم گردید.
امت اسلامی، که الله متعال در قرآن آن را «امت خیر»، «امت شاهد» و «امت عادل» خوانده است، امتی بزرگ و دارای مبدأ است. اگر این امت، همانند عصر طلایی فرهنگ و تمدن اسلامی، مبدأ الهی خود را بهصورت صحیح، جامع، عمیق و عملی فهم و در جامعهٔ اسلامی تطبیق کند، به خیر، عزت، اقتدار و سعادت دنیوی و اخروی دست مییابد و در رقاب�� بر سر قدرت و حاکمیت جهانی، همهٔ ایدئولوژیها و نظامها را مغلوب میسازد.
امت اسلام در عصر نهضت و حاکمیت اسلام، مفاهیم و ارزشهایی کاملاً متفاوت با مسلمانان گرفتار انحطاط فکری و ذلت سیاسی امروز داشت. «رضایت الله»، «جنت»، «جهاد»، «عقیده»، «ولاء و براء»، «اظهار دین»، «دعوت»، «فتح» و گسترش قلمرو دولت اسلامی، مفاهیمی بودند که امت اسلامی به آنها ایمان قوی داشت و صلابت ایمان آن در عمل سیاسیاش نیز ظاهر میشد.
اما پس از تضعیف فکری، سیاسی و نظامی خلافت اسلامی، به دلایل متعدد و از جمله نفوذ افکار و ارزشهای اجنبی یونانی، رومی، هندی و افکار کفری و استعماری غرب��، این اندیشهها وارد فضای ذهنی و قلمرو جغرافیایی امت اسلامی گردید و انحطاط فکری و ذلت سیاسی امت را عمیقتر ساخت.
در آغازِ بهبردگیکشاندن فکری ـ سیاسی امت توسط غرب کافر و استعمارگر، ارزشها و پدیدههای سیاسی سیکولار و استعماری غربی، مانند «دولت ملی»، «مرزهای ملی»، «حاکمیت ملی»، «تمامیت ارضی» و «استقلال»، به زور ترویج و تحمیل گردید. با گذشت زمان و حاکمیت نخبگان فکری ـ سیاسی وابسته به غرب، این ارزشها به ذهنیت غالب بدل شد؛ چنانکه تشخیص اجنبی و کفریبودن بسیاری از این مفاهیم برای امت دشوار گردید.
یکی از این مفاهیم، «استقلال» است. ریشههای فکری ـ سیاسی این مقوله به فیصلهٔ قدرتهای اروپایی در «کنگرهٔ وستفالیا» برمیگردد. پس از جنگهای مذهبی طولانی در اروپا، قدرتهای اروپایی بر اساس قومیت، نژاد، زبان و مشترکات تاریخی، مرزهایی را میان سرزمینها ترسیم کردند و اصل عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر را پذیرفتند.
در این چارچوب، «مرزهای ملی»، «هویت ملی»، «دولت ملی»، «حاکمیت ملی»، «منافع ملی»، «تمامیت ارضی»، «شناسایی بینالمللی» و «استقلال» بهعنوان ارزشهای فکری ـ سیاسی دولتهای ملیگرای سیکولار رسمیت یافت. پس از انقلاب فرانسه و سپس انقلاب امریکا و جنگ استقلال آن کشور علیه بریتانیا، مفکورهٔ استقلالطلبی بیش از پیش گسترش یافت.
اما در جهان اسلام، تحت حاکمیت دولت مقتدر خلافت عثمانی، حاکمیت دین الله، تطبیق اسلام در داخل و حمل آن بهوسیلهٔ دعوت و جهاد به خارج، «ولاء و براء»، «دارالاسلام و دارالکفر» و عزم مجاهدین برای غالبساختن اسلام، از اصول اساسی فکری ـ سیاسی امت اسلامی و خلافتهای مقتدر بود. مفاهیم سیکولار غربی در این نظام جایگاهی نداشت.
با تضعیف سیاسی خلافت، در سال ۱۷۹۸ ناپلئون، امپراتور فرانسه، به مصر هجوم آورد و این سرزمین اسلامی تحت حاکمیت دولت خلافت را اشغال کرد. در همین دوره، برخی ارزشهای سیکولار غربی نیز به جهان اسلامی معرفی گردید.
بعد از آن، در سال ۱۸۵۸، آخرین دولت اسلامی ــ خلافت عثمانی ــ به علت تعطیلی جهاد، مسدودشدن دروازهٔ اجتهاد، گرایش به برداشتهای انحرافی از تصوف، سیاستستیزی در میان امت، عدم اعداد علمی، صنعتی و نظامی و، از همه خطرناکتر، نفوذ فکری ـ سیاسی مزدوران غرب و ترویج نشنلیزم، قومیت، وطنیت و سیکولاریسم، بهگونهای المناک و فاجعهبار فروپاشید.
با فروپاشی خلافت، دولتهای اشغالگر و استعمارگر ��ربی، مانند انگلیس، روس و فرانسه، سرزمینهای تحت حاکمیت یک دولت واحد را به تکهپارههای خرد تجزیه کرده و امت واحد مسلمه را در پشت مرزهای ننگین استعماری حبس کردند. در دورهٔ استعمار کلاسیک، اشغال مستقیم نظامی، غارت منابع و استفاده از قلمرو کشورهای ضعیف، بهخصوص سرزمینهای اسلامی فاقد دولت قوی، به مقاومت و جهادهای دفاعی در برابر استعمار اروپایی انجامید.
در این شرایط، مفهوم «استقلال» نیز مطرح شد؛ زمانی که امت از مرحلهٔ فتح و جهاد تهاجمی و حاکمیت بر جهان به مرحلهٔ ضعف و ذلت رسیده و قدرتهای بزرگ استعماری بر سرزمینهای اسلامی مسلط شده بودند. از این منظر، استقلال پدیدهای است که در اوج ضعف مسلمانان و در عصر حاکمیت قدرتهای استعماری بر امت مطرح و رایج گردید.
اگرچه گاه استقلال نسبی در سیاست داخلی حاصل میشد، در عرصهٔ سیاست خارجی، قدرتهای استعماری مهرههای وابستهٔ خود را به قدرت رسانده و کنترل سیاست داخلی و خارجی دولت را در دست میگرفتند. این چرخهٔ «اشغال ـ مبارزه ـ اشغال دوباره» تا امروز ادامه یافته است. دولتی که خو��هان رهایی از سلطهٔ استعماری شود، ممکن است با تحریم اقتصادی، دسیسهٔ سیاسی و تهدید امنیتی روبهرو گردد تا تابع منافع قدرتهای بزرگ شود یا سرنگون گردد. سقوط امارت در سال ۲۰۰۱ و سقوط دولت عراق به رهبری صدام حسین، از نمونههای بارز این سیاست دانسته شده است.
حتی در اعطای استقلال نیز حیله و مکر قدرتهای استعماری غربی در کار است. هنگامی که غارت منابع یک سرزمین انجام شده و مقابله با مقاومتهای مردم، مانند جهاد مردم افغانستان علیه انگلیس، شوروی و امریکا، برای قدرتهای اشغالگر هزینهبردار میشود، تلاش میگردد آن سرزمین وارد میدان سیاسی استعمارگران شده و دولت آن در «نظم جهانی» کاپیتالیستی، به رهبری قدرتهای غربی، بهخصوص امریکا، ادغام شود.
ادغام در این نظم و عضویت رسمی در نهادهای آن، در حقیقت نقطهٔ شروع پروسهٔ ذوب دولت استقلالیافته در کورهٔ «سیکولاریسم، لیبرالیسم و کاپیتالیسم» است. دولتی که به قیمت شهادت هزاران مجاهد به قدرت رسیده، با پذیرش قواعد بازی، قوانین، ارزشها و پروسههای سیکولار، بهتدریج به دولت ملی سیکولار و تابع قدرتهای جهانی تبدیل میشود. از همینرو، نظم جهانی خاصیت «ذوبک��ندگی» دارد.
سؤال اساسی این است: آیا دولتی که در چارچوب «نظم طاغوتی بینالمللی» قرار گرفته، مرزهای تحمیلشده را پذیرفته و سیاست خود را در قالب «دولت ملی» و در محدودهٔ خطوط سرخ قدرتهای بزرگ تنظیم میکند، میتواند حقیقتاً مستقل باشد؟
در نظم جهانی مبتنی بر ارزشهای لیبرال ـ دموکرات و قوانین سیکولار با ماهیت کاپیتالیستی، دولتها به پذیرش ارزشها و قوانین بینالمللی در خدمت قدرتهای بزرگ مجبور میشوند. نهادهایی مانند سازمان ملل متحد، محکمهٔ بینالمللی عدالت، دی��ان جزایی بینالمللی و نهادهای اقتصادی مانند بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول، در این نگاه، ابزار اعمال سلطه و تأمین منافع قدرتهای بزرگ دانسته میشوند.
با پذیرش این نظم، دولت خودبهخود مکلف میگردد اصول و ارزشهای سیکولار، لیبرال و کاپیتالیستی آن را نیز بپذیرد و در سیاست داخلی و خارجی تطبیق کند. بنابراین، اگر دولتی مدعی اسلامیبودن و استقلال باشد، اما تعهدات سیاسی و امنیتی با دولت محارب مانند امریکا بپذیرد و بر اساس آن تعهدات، سیاست داخلی و خارجی خود را محدود سازد، داعیهٔ حاکمیت و استقلال آن بهشدت زیر سؤال میرود.
اگر با فکر عمیق به افغانستان نظر ��یندازیم، میبینیم که این سرزمین با وجود جهاد مخلصانه و قربانیهای بیشمار، قدرتهای بزرگ استعماری و اشغالگر را زمینگیر ساخته و ابهت آنان را شکسته است. اما پس از پیروزی جهاد، بهجای احیای دولت اسلامی خلافت و تلاش برای وحدت فکری ـ سیاسی امت، دوباره در نظم بینالمللی ادغام شده است.
در نتیجه، استقلالی که به قیمت خون هزاران شهید و قربانیشدن هزاران مجاهد به دست آمده، در بدل امتیازات سیاسی و اقتصادی از دست میرود و دولت دوباره به دامن همان قدرتهایی بازمیگردد که روزی علیه آنان جهاد شده بود. سپس، آهستهآهسته چنان در نظم حاکم ذوب میشود که ارزشهای فکری ـ سیاسیای را که روزی علیه آنها ایستادگی میکرد، دربست میپذیرد.
بنابراین، با جسارت میتوان نتیجه گرفت که با قبول نظم جهانی، «دولت ـ ملت»، سیاستورزی در قالب دولت ملی دارای مرزهای ملی، هویت ملی و منافع ملی و ادغام در ساختارها و نهادهای این نظم سیاسی ـ اقتصادی، دیگر استقلال چیزی جز یک «توهم» نیست.
بزرگترین قربانی چنین وضعیتی، نهتنها مجاهدین، بلکه اسلام نیز هست؛ زیرا ناکامی گروههای اسلامی در سیاستورزی و تطبیق اسلام، در نتیجهٔ فهم نادرست از اسلام، عدم درک واقعیت سیاست جهانی و همراهشدن با نظم فاسد و ظالمانهٔ جهانی، میتواند امت را نسبت به کارآمدی اسلام بیاعتماد ساخته و این تصور را تقویت کند که اسلام توانایی مدیریت سیاسی و ادارهٔ حکومت را ندارد.
با درنظرداشت این پیامد خطیر، لازم است رهبران و اهل قدرت در میان امت اسلامی و جوانان نخبه، متخصص و دانشمند امت، به راهحل اساسی و بنیادی، یعنی «احیای خلافت راشدهٔ ثانی»، کار و پیکار مخلصانه و با احسان انجام داده و با كسب استقلال واقعي و اظهار دین، خیر و سعادت دارین را نصیب خود و امت سازند.
#خلافت_واقعي_خپلواکي
#خلافت_استقلال_واقعی