2 سال پیش برام بدترین سال مالی ممکن بود، شرکت هلندیای که کار قبلیم رو به خاطرش رها کرده بودم و قرار بود کارهای مهاجرتم رو هم انجام بده بعد 2 ماه یهو زد زیر همه چیز گفت میخوایم نیروی هلندی بگیریم!
این سومین بار بود که دقیقه 90 همه چیز به هم میریخت، دفعه دوم زمانی بود که چمدون به دست منتظر تاریخ پروازم به امارات برای کار تو دفتر یه شرکت سوئدی بودم و چند روز مونده به پرواز اینجا یک سری نئاندرتال از دیوار سفارت عربستان بالا رفتن و پشت اون امارات برای مدتی جلوی ورود ایرانیها رو به خاکش گرفت و در لحظه آیندهای که برای خودم متصور بودم خاکستر شد.
برگردیم به دو سال پیش، بعد از کاری که شرکت هلندی کرد، دوباره افتادم تو جنگ با سگ سیاه افسردگی، برای سومین بار بود که اینطور آسیب روحی میدیدم، با این تفاوت که این بار دیگه کار ثابتی هم نداشتم.
با پس اندازی که جمع کرده بودم تصمیم گرفتیم بریم یکی از شهرهای شمالی یه زمین بخریم، کم کم بسازیمش و همونجا زندگی کنیم و اصلا تف توی زندگی ماشینی و این صحبتا.
با اینکه همه چیز رو قانونی و درست جلو برده بودم، همه چیز استعلام و ثبت شده بود، اما شخص محلیای که ازش زمین رو خریده بودم با همدستی یکی از اعضای شورای شهر و دهیاری، فروش مال غیر کردن و پولم رو بالا کشیدن.
حالا من علاوه بر اینکه برای بار سوم نتونستم مهاجرت کنم، کارم رو از دست داده بودم و حسابم هم تا قرون آخر خالی شده بود!
اینجا خیلی منتظر موندم شاید سنگی چیزی هم از آسمون بیاد رو سرم که نیومد!
حالا بالا و پایین کردن پلههای دادگاه، اونم تو یه شهر غریب به روتین زندگیم اضافه شد و هنوز هم ادامه داره!
تو این م��ت هرچی تلاش میکردم کار پیدا کنم نمیشد که نمیشد، دوباره رفتم سراغ فریلنسری، هر چی فن بلد بودم رو زدم باز جواب نمیداد که نمیداد.
تا جایی که از روی نا امیدی گفتم برم سراغ Reddit و اونجا هم بگردم ببینم کسی کار Product Design داره انجام بدم که یه پسر کانادایی پیدا شد که یه سایت NFT میخواست بزنه، تمام علائم نشون میداد که قراره اسکم بشم و مفتی کار کنم ولی من چیزی برای از دست دادن نداشتم.
شروع کردم به طراحی و بعد از اینکه کار تموم شد گفت چون پولش توی کریپتو هستش و بازار ریخته الان نمیتونه پرداخت کنه.
دو ماهی گذشت و من همچنان در تلاش برای بقا بودم و به هر دری میزدم به طرز عجیبی بسته بود، اینجا هم همزمان روزهای بعد از مهسا امینی رو میگذروندیم و این بابا هم میدونست من ایرانی هستم و چند باری احوالم رو پرسیده بود.
دیگه درست حسابی به اینترنت هم دسترسی نداشتم و خلاصه که آماده شده بودم دونه دونه وسایل شخصیم رو بفروشم که دینگ!
نوتیفیکشن اومد و طرف دو برابر مبلغی که ازش خواسته بودم رو برام ریخته بود به والتم و تو گویی در ماتحتم بزمی به پا شد!
بعد از اون کم کم دوباره سر پا شدم و ...
همه اینا رو گفتم که بگم آدم وقتی مستاصل بشه به هر ریسمونی چنگ میزنه. باید اونقدر دست و پا زد که بالاخره یه ریسمونی پیدا بشه و خودت رو بکشی بیرون.
به هیچکسی هم چشم امید نبندید، این روزها همه اندازه کافی گرفتاری دارن، تهش خودتون هستید و خودتون و در بهترین حالت خانوادتون.
این روزها هم کار ثابتم رو کنار گذاشتم و برای کسب و کار خودم دارم با شرایط متفاوتی میجنگم.