زنها را از رقصیدن منع کردند، از آواز خواندن، بوسیدن، خندیدن!
زنها در پیلههای خود فرو رفتند.
و در شعرهایشان وحشیانه رقصیدند، آواز خواندند، عشق ورزیدند، بوسیدند، اما خنده نه، فقط گریستند!
کوهها در فاصله سردند،
دست، در کوچه و بستر،
حضور مانوس دست تو را میجوید
و به راه اندیشیدن، یأس را رج میزند
بینجوای انگشتانت فقط
جهان از هر سلامی خالی است...
#احمد_شاملو
هر گونه رشدی نیازمند وداع است. وداع با ارزشهای سابق، رفتارهای سابق، عشقهای سابق و هویت سابقتان. از این رو رشد، گاهی با چاشنی اندوه همراه است.
#مارک_منسن
زیبایی راستین از قعر بکر زندگی سرچشمه میگیرد، از عناصر ساده و خطرناک؛ و به همین خاطر است که مردم را یک شعلهٔ کوچک و روشن و یا یک خورشید سوزان مست و مسحور میکند.
بازمیگردیم با کاغذهای شکلات و تهبلیط های نمایش در جیب و تکههایی از اعلانهای پاره در دست، تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رویا ببافیم. رویاهای بیخریدار
«میدانم چرا هیچگاه یاد من نیستی.
من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیفتی. انسان به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها.»
- روح پراگ؛ ایوان کلیما.