لعنت به کتاب همگناه،دردی که من واسه این کتاب با عکس افشین کشیدم ...وحشتناک بود و هست. تماما و هنوز هم حس اینو دارم که بابت گذشته داره منو عذاب می دهد،تنبیه می کند...هیچ وقت نویسنده اش را نمی بخشم.
یعنی به درجه ای از عرفان از شدت ناراحتی رسیدم که پسرخاله مو امیر که عصر باهاش خداحافظی کردم روبرویم ایستاده،نابینایی مطلق اوتیستیکی در حالی که بهش در ظاهر خیره ام بعد که حرکت به بدنش داد اصلا نمی شناختمش،تا با خاله دست داد و خاله گفت امیر علی:(
وقتی ناراحتم بیشتر نقش آدمهای خوشحال و سرخوش را بازی می کنم کاش میشد یکبار واسه همیشه واسه تو بمیرم و راحت بشم و از دیدن غصه ات محگوم به مرگ تدریجی نشم،تو که ...من ویرانم
آلان حال توله سگی را دارم که صاحبش رهایش کرده و رفته...خاله:( کم مانده با واحد سرپرستی سگهای بی خانمان تماس بگیرم کسی سرپرستی منو تا آمدن خاله قبول می کنه شانس من باشه خرزوخان و قلمراد و بامشاد و سلمان نون خ