غم سیر و بیمیلم کردهاست. اگر بدانی چقدر عزیزدلم، چقدر غم را قورت دادهام. غم را از شیر مادر نوشیدهام، غم را لابهلای آب و غذا خوردهام. من غم را خوردهام یاغم من را !؟
یک نگاه کلی که به زندگیام میاندازم میبینم دیگر هیچ چیز برایم نمانده است. بیچیز شدهام، نه بهانهای، نه راهی. از آینده میترسم. به عقب که نگاه میکنم سراسر حسرت است. نمیتوانم بگویم پشیمانم چون چاره دیگری نداشتم!اما ناراضیام. تقریبا از همهچیز
بیشتر از همه از خودم و زندگیام.
عشق تمام نمیشود، هیچ رابطهای برای همیشه به پایان نمیرسد. کمی بیرحمی است اما جدا شدن به معنای پایان چیزی در درون افراد است نه رابطه. پس من مانند مادری که با بیرحمی بند ناف نوزادش را میبرد، تو را از خودم جدا میکنم. بیا مادر و فرزندی برای بند از بین رفتهی میانمان گریه کنیم.
شاید بدترین نوع سوگ، سوگ پیشرس باشد! سوگی که پیش از وقوع فقدان آغاز میشود. ذهن میداند هنوز رخ نداده، اما قطعی بودنش را میفهمد و پیشاپیش در آن فرومیرود. مانند کسی که در سراشیبی ریزش موست و کچلی را محتوم میبیند