اینقدر با خانوادهام بهم خوش میگذره و تایمی که باهاشونم برام لذتبخشه که واقعاً حس میکنم داره تبدیل میشه به یه مانع برای تلاش کردن و ارتباط گرفتن با آدمای دیگه.
امروز دو سه نفر آشنا دیدم، برگشتن گفتن: «ماشاءالله، مثل قالی کرمون میمونی، روزبهروز خوشگلتر میشی!»
آقا با اینکه خستهام و خوابآلود، ولی یه خسته و خوابآلودِ خوشحالام. 🚶🏻♀️
این قضیه که یهو غیب میشم باعث ناراحتی یه سری از آدمای اطرافم شده، ولی من واقعاً بعضی وقتا به این تایم و فاصله نیاز دارم تا بتونم دوباره آدم خوبی برای معاشرت باشم. کاش تو این مورد بیشتر درکم کنن؛ غیب شدنم لزوماً به معنی بیاهمیت بودن آدمها برام نیست.
زندگی چه چیز مسخرهایه به خدا.
الان بهم خبر دادن بابای دوستم فوت کرده؛ من هفتهی پیش با حال خوب دیده بودمش، باهاش سلام و علیک کردم. هنوز تو شوکم ک�� چطور ممکنه آدمی که هفتهی پیش دیدمش سرحال، الان دیگه نباشه. 😑
به نظرم آدم حتی تو انتخاب دوستاشم باید به خانواده و محیطی که طرف توش بزرگ شده توجه کنه. نه اینکه آدمِ خانوادهبد حتماً آدم بدی باشه، ولی خیلی وقتا ارزشها و الگوهایی که باهاشون بزرگ شده، بالاخره خودشونو تو رابطه نشون میدن.
از دیشب تا الان منو به خاطر یه درد ریز بستری کردن، من که میدونم چیزیم نیست، اونا هم میدونن چیزیم نیست، ولی باید صبر کنیم دکتر بیاد بگه چیزیش نیست؛ چقدر منتظر موندن سخته 😑
به طرز عجیبی آدمهایی که زندگی رو مثل یک داستان میبینن رو دوست دارم؛ آدمهایی که خودشون رو شخصیت اصلی داستان خودشون میدونن و باور دارن هر کسی که وارد این داستان شده، یه نقشی داشته؛ اگر مونده، دلیل داشته و اگر رفته، شاید فصلش تموم شده.
به نظرم آدمهای خیلی جالبیان.
قبلاً وقتی یه وسیلهای که دوستش داشتم گم میشد، واقعاً گریه ها میکردم. 😂
ولی هرچی سنم بیشتر میشه، تا گمشون میکنم به خودم میگم:
سارا، این چیزا قابل جبرانه. مسائل مهمتری توی زندگی هست که بخوای انرژی و اعصابتو براشون بزارید.