گویا در زندگی آنچه تمنا میکنی ، همان چیزی است که سالیان سال از آن می گریختی. انگار جواب تمام سوال ها آنجا ، زیر یک ملحفه ی سفید خفته بود؛ اما تو حتی جسارت کنار زدن یک ملحفه را هم نداشته ای.
گاهی انسان را تماشا میکنم و از درندگی آنها به وحشت می افتم.اینکه چگونه با دروغ های خود همخوابگیمیکنندو از آب دهانی که بر لاشه ی آبروهای از دست رفته پرتاب میکنند روحشان تغذیه میشود.بی گناه شان رانمیفهمم.گناهکارشان را نمیفهمم.
آن حال و هوای معصومیتِ تو از کجا می آمد؟که موجودی با آن نگاه کدر و زنگار بسته.و دشنه ای در دهان به نام زبان؛ برای من خود را در تصویرِ رنگ روغنی از یک پسر بچه ی بادبادک به دست می نشاند.چگونه روح ها را فریب میدادی که به تو اعتماد کنند ؟
دیدگانم لحظه ی گریستن به زیباییِ نگاه تو نشد.لذا کسی مرا باوَر نکرد.نتوانستم دردم را از کفِ سینه ام بیرون بکشم.شبیه به تو که با حلاوت درونت را کنارهم میچینی.نتوانستم به زیباییِ تو بنویسم؛ نتوانستم به زیباییِ تو گریه کنم.نتوانستم. نتوانستم
عزیز ترینم ؛ من دیگر نمیتوانم با این درد به زندگی ادامه دهم. با این شکنجه ی چنگ زدن و در مشت گرفتنِ هر چیزی تا با آن بتوانم حفره ای که درون روح من کاشتی را پر کنم. دیگر نمیتوانم