اعتماد ندارم
دیگه بهش اعتمادی ندارم!
نه که خیانت کنه یا دروغ بگه ها! نه هیچ کدوم
تو ساده ترین چیزها اعتمادی بهش ندارم
همش حس میکنم یجا دستمو تو پوست گردو میذاره
یا هرجا میگه نمیخواستم برنجونمت، دقیقا میخواسته دغم بده
اگه قبلا یه تصویر محو بود
الان خیلی واضح دارم میبینمش
حرف نزن حرفات برای هیشکی اهمیت نداره
باید همه چی رو مث راز تو دل خودت نگه داری
نگو نخند ساده نباش زود فراموش نکن
بخودت آسیب نزن
با خودت مهربون باش
فقط قول بده دووم بیاری
بخاطر خودت دووم بیار
اون روزی که آرزوشو کردی میرسه
تو هیچ کس رو نداری
فقط خودتی و خودت
به هیچ کس غیر خودت امید نبند اعتماد نکن
که بعدا سرخورده و ناامید نشی
مریض نشو کسی نیست ازت مراقبت کنه
گریه نکن اشکات برای کسی مهم نیست
غصتو به کسی نشون نده کسی نمیفهمتت
امروز یه دادگاه دو نفره خانواده تشکیل داد و همه حرفایی که شاید دو نفر تا اخر عمرشون بهم نزنن بهم گفت
منم مقصرم خیلیم مقصرم
اشتباهاتم چندین ساله که ادامه داره
ولی گفتن جمله تکلیف ما باید امروز روشن بشه دیگه برام زیادی بود
اگ خودم تنها بودم
اگ فقط ب خودم تنها باید فکر میکردم
تصمیمم چیز دیگه ای بود
اما
اما صد حیف که تو گذشته خیلی خانوادمو اذیت کردم
رو ندارم براشون ناراحتی دوباره درست کنم
رو ندارم تو چشماشون نگاه کنم
پس هیچی نگفتم
فقط در جواب همه حرفاش گفتم من میخوام زندگی کنم
@maryan_78 ولی یچیزی بگم؟ پسرا خیلی راااااحت دوباره میرن تو رابطه احساسی، طرف من حتی نذاشت مهر کاتمون خشک شه در صورتیکه تو نامزدی کات کردیم، شش ماه بعد عکس عقدشو دیدم ولی برای من چهار سال و خورده طول کشید
خیلی برام عجیبه که چرا هر بار چیزی ناراحتم میکنه صاف برمیگردم به همون روزی که رهام کرد و بدترین روز عمرم بود
من دیگه کاری با اون آدم ندارم و روزهای خوبی رو میگذرونم اما انگار اون روزا خوب عزاداری نکردم، نه برای اون برای خودم!
دلم خیلی برای خود قدیمم میسوزه