من تازه میفهمم چقد زندگی با ارزشه
تازه میفهمم اون عکسی که داشتم و منتظر بودم یه روز خوب بیاد تا استوریش کنم شاید هیچوقت استوری نشه
اون دوست دارمی که منتظر بودم یه جای بهتر بگمش شاید هیچوقت گفته نشه
اون دوستی که ازم دوره و قرار بود کارم سبک تر بشه ببینمشو دیگه هیچوقت نشه ببینم
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
که شاهی که ضحاک نامِ اوست
ز بیداد و ز آهرمنان همنبوست
چو آن نامه بشنید، برخاست ز جای
بریدش به خشم و فکندش به پای
برون شد ز درگاهِ ضحاک تند
همی مردمی گشت گرد او چو بند
یکی چرمِ آهنگری بر سرِ نیزه کرد
همی خواندش آن را درفشِ نبرد
همه انجمن شد بر آن رای راست
که داد از ستمکار باید بخواست
از آن پس بر آن چرمِ کاویان
بنوشتند زرّ و گوهر عیان