داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
"تا اسیرم کنی”
در خانهای که ندارم
تو که ندارمت نشستهای
در تراسِ پر برگ
روبهرویِ فنجانهای خالیِ قهوه
کنارِ ترکههای خشک و پراکندهی خرمالو
بر صندلیِ کهنهای که ندارم
#علیرضا_روشن
میخوام بدونی اگه بهم نیاز داشتی میتونی بهم زنگ بزنی؛
مهم نیست خواب باشم.
درگیر کارای خودم باشم.
یا اعصابم خورد باشه،
فقط بهم زنگ بزن هر جا باشی میام.
میام و بغلت میکنم باشه؟
من همیشه برای تو خودمو میرسونم.
#تو