📚 شادروان «حبیب یغمائی» در خاطراتش گفته است:
در دوره رضاشاه کبیر، زمانی که عزاداری، سینهزنی و قمهزنی ممنوع شده بود، روزی ملکالشعرای بهار به شوکتالملک (امیر بیرجند) گفت:
«سپاس خدای را که در این دیار هم برق دارید، هم آب، هم مدرسه و هم سالن نمایش؛ همهچیز دارید. پس اینکه بعضیها هنوز شکایت میکنند، دیگر چه میخواهند؟»
شوکتالملک پاسخ داد:
«اینها برق نمیخواهند؛ اینها محرم میخواهند. جهل و خرافات میخواهند.
اینها مدرسه نمیخواهند؛ روضهخوانی میخواهند تا صبح و شب گریه کنند.
کربلا را به اینها بدهید، انگار همهچیز به آنها دادهاید. مغزشان در قرنها پیش منجمد شده است و هرگز انگلیس و روسیه نخواهند گذاشت این مردم به خود بیایند و حتی به دنبال کوچکترین خودکفایی بروند.»
حبیب یغمائی اهل روستایی به نام «خور» بود و عشق فراوانی به آنجا داشت.
او در آنجا درمانگاه، کتابخانه و مدرسه ساخت و برای آبادانی آنجا در برابر هر کس و ناکسی فروتنی کرد و زحمت کشید.
مهمتر آنکه کتابخانهای بنا کرد و همه کتابهای خطی خود را که در طول عمر با خون دل گردآوری کرده بود، به آنجا منتقل کرد و وصیت نمود پس از مرگش او را نیز در همانجا به خاک بسپارند.
میدانید مردم «خور» با جنازه او چه کردند؟
وقتی پیکر نحیف و رنجکشیدهاش همراه با کاروانی متشکل از شاگردانش، دکتر اسلامی، دکتر باستانی پاریزی، دکتر زرینکوب، سعیدی سیرجانی و دیگر چهرههای نامدار وطن به روستای خور رسید، همان کودکانی که در مدرسه یغمائی درس خوانده بودند یا میخواندند و همان مردمانی که در درمانگاهش دردهای خود و عزیزانشان را درمان میکردند، چهها که نکردند.
به فتوای روحانی همان روستا، دامنهایشان را پر از سنگ کردند تا جنازه این خدمتگزار صدیق فرهنگ ایران را سنگباران کنند.
دردناکتر آنکه پس از دفن پیکر، فرزندانش دو سه روز در کنار مقبره او کشیک دادند تا مبادا جسدش را از زیر خاک بیرون بیاورند و به لاشخورها بدهند.
بدترین نوع بیسوادی، بیسوادی اجتماعی و سیاسی است.
بسیاری نمیدانند که هزینههای زندگی، مانند قیمت نان، مسکن، دارو، درمان و بسیاری امور دیگر، همگی به تصمیمات سیاسی وابستهاند.
برخی حتی به نادانی اجتماعی و سیاسی خود افتخار میکنند و میگویند از سیاست بیزارند.
«برتولت برشت» میگوید:
«شهروندان نادان توجه ندارند که فحشا، اعتیاد، کودکان خیابانی، فساد و سایر بدبختیهای اجتماعی، نتیجه مستقیم بیتوجهی به سیاست است.»
شعر «روباه و زاغ» که در دبستان خواندیم تا یاد بگیریم کلاه سرمان نرود، از سرودههای همین «حبیب یغمائی» است.
#جاویدشاه