هوای اتاق بوی خستگی میداد، و من میان
سایهها دنبال نوری میگشتم که دیگر نبود.
برای دنیایی که به دروغ خو گرفته بود،
شاید مشکل از من بود.
اما من تلخ نبودم، من حقیقت بودم.
و حقیقت مثل آینهای شکسته است، هرکس
به آن نگاه کند زخمی میشود.
آنها مرا با ارزانترین کلمات فریب دادند
آرزو میکنم کسانی که هیچ وقت ندیده ای شان برایت جشن تولد بگیرند
و متوجه شوی که انسان چقدر می تواند
به خودش نزدیک باشد
بحث مرید ومراد نیست
آما آرزو میکنم یک نفر را آنقدر قبول داشته باشی
که دروغهایش را هم باور کنی
آرزو میکنم وقتی دلگیر هستی
یک نفر به لبخند خصوصی دعوتت کند
آرزو میکنم روزی آنقدر زیبا داشته باشی
که یادآوریش
چیزهای زیادی را در درونت بیدار کند
آرزو میکنم کسی پیدایش شود
که قلبت را از جا بکند
و با خودش ببرد, ببرد هر جا که میخواهد
و تو بعد از آن هیچ چیز نفهمی
آرزو میکنم پک سلام خوب بشنوی
آنقدر خوب
که تمام کلمات مهربان را در خود داشته باشد
آرزو میکنم
اتفاقی درجایی دور نزدیکترین آدم را ببینی...
آرزو میکنم چشمت به کسی بیفتد و هم زمان با هم لبخند بزنید
دست هم را بگیرید و بی انکه حرفی بزنید بروید و بروید...
تا زمانی که حرفی نزده اید بروید....