و او و ثانیهها میروند آن طرف روز.
و او و ثانیهها روی نور میخوابند.
و او و ثانیهها بهترین کتاب جهان را
به آب میبخشند.
و خوب میدانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
مسافر | سهراب
من دیگه احساس نمیکنم برای درس خوندن اومدم المان. همش دارم کار میکنم، کل زندگیمو یه کار جنرال گرفته. ماهی ۲۴ ساعت بیشتر از تایمی که باید کار کنم میرم سر کار اما بازم پول کافی در نمیارم.
تفریح مورد علاقه این تابستونم اینه که با مترو میرم تا ته شهر، نزدیک کوه و از اونجا با دوچرخه برمیگردم مرکز شهر سرپایینی رو و باد میخورم. تو مسیر هم از دیدن اونایی که داره جونشون درمیاد رکاب بزنن پوستم شفاف میشه.🧚🏼
از منی که همیشه معتقدم وجودم در زندگی هرکس سراسر برکته براش (🫴🏻) خیلی عجیبه که الان یکی از مهمترین آدمای زندگیمو مدتهاست نمیبینم و نمیخوام هم ببینم چون به نظرم زندگیش بدون من بهتره. یا بوالعجب:))