شما حتی عرضه سر و سامان دادن به مافیا تاکسیهای میرداماد را ندارید.
هر روز صبح نیم ساعت بخاطر توقف ممنوع و سوبله ایستادن این پرایدهای الیگودرز ترافیک داریم، عصر هم که جای تاکسیها زرد را میگیرند و فقط دربستی میروند.
از یه طرف کرایه ۱۵ تومن رو ۲۰-۳۰ تومن میگیرند.
تا حالا اینقد به باند مخوف پراید سفید ایران ۴۱ ای های میرداماد نزدیک نشده بودم :))
رسمن طایفه ای و ۲۰۰-۳۰۰ نفری کل خیابون رو به تصرف و حاکمیت خودشون در آوردن:))
۱۵ روز مونده به استعفام و به شدت با مدیرم مریم امیر جلالیم.اونم که واضحا خا.. کرده و هی راه میره این بدبختارو خفت میکنه،میپرسه چیکار باید بکنه که نرم.
همه به اتفاق دارن سکته میکنن که اگر برم چجوری از پس این همه کار بر بیان و و دراصل دیگه کاراشونو گردن کی بندازن🚬
برگشتم به نقطه ی چندماه پیش.
نمیدونم دیگه چیکار کنم که حالم خوب شه یا اصلا چی شد که اینجوری شد
فقط میدونم افسردگی مثل کپک تو تمام لایه های روانم نفوذ کرده
خوبه که یه همچین شبایی هم که برای بار نمیدونم چندم خودمو بغل میکنم و تو خودم مچاله میشمم تموم میشه.
کاش همچنان نمیدونستم اسکلرودرمی چیه.
کاش دوستم ازون سر دنیا با گریه زنگ نمیزد.
کاش همه یکم مهربون تر باشن.
کاش منشی یکم بیشتر از مغزش استفاده کنه.
کاش این بشر دست از سر من برداره.
کاش اون لحظه که دارم دستمو تا ارنج میکنم تو ظرف عسل میذارم دهن بعضیا ،به جاش یه پیچ به دستم بدم طرفو خفه کنم.🙂
نصفه شبی دلم پاستا میخواد با چند تا توگوشی زدن به جای دسر
۲ ساله تو سال ۱۴۰۲ باید تا مچ قطع شه به خاطر چرخ گوشت؟چرا این همه تصادفات جاده ای با ماشینای داغون مردمو بیچاره کنن؟این همه برق گرفتگی تو کارگاها؟طب سنتی و قطع شدن ۲ تا پا؟ممانعت از درمان که نکنه خواست خدا اینه که بچم اسیب مغزی ببینه و هزار تا چیزدیگه
یه وقتایی واقعا خسته میشم😶
با این که میدونم اگر این ۴ سال اخیر سرکار نیمرفتم، انقدر فکر میکردم تا مغزم منفجر میشد ،با اینکه میدونم اگر حس خوبی که از کارم میاد رو نداشتم ۱۰۰ درصد حال روحیم خراب تر از الانم بود ،خیلی وقتا دلم میخواد که کارنمیکردمو ذهنم درگیر مشکلات مردمو بی امکاناتی نمیشد.اخه چرا دست بچه
به خاطر تنها بودنش اذیت شدنش و محافظت از خودش.امروزم بعد رسیدنش همونجور که داد میزد و با حرص فوش میداد، گریه هم میکرد.
همه ی جماعتی که من باهاشون سرو کار دارم از تیرخورده ی جنگ تا تیرخورده ی پارسال و سایرین هر روز دارن به نحوی اسیب میبینن .کاش خودمون درد بیشتر براشون نشیم.
مراجعه کننده(قطع عضو از بالای زانو)از یه شهر دیگه اومده بود کلینیک .تو راه یکی بهش میرنه و با اینکه طرف مقصر بوده پیاده میشه داستان میکنه اون وسطم برمیگرده بهش میگه*خوبه یه پا داری و این قدر زبون داری*
این ادم یه زن مجرد با یه پسر جوون که پسرشو تنها بزرگ کرده .گاهی پرخاشگریش صرفا
سال که تحویل شد با شنیدن شعارای همسایه ها روحم جلا پیدا کرد .فهمیدم تنها نیستم و هیچی تموم نشده .حتی اگر همه ی دیوارای شهر رو رنگ کنن شعارا رو پاک کنن مترهارو از نو بسازن،چیزی که مردم با گوشت و خونشون لمس کردن رو نمیتونن از بین ببرن.
دچار از هم گسیختگی روانی شده بودم،بوی خون نمیذاشت بوی عید رو حس کنم ازون طرف همش حس میکردم فقط خودمم که اینم و بقیه نرمالن. هی میگفتم این همه ادم رو از بین بردن چطور اطرافیان فراموش کردن؟پاشدم رفتم تجریش که حال بهار وعید روبگیرم و ولی هیچ چیزی برام تغییر نکرد
دم سال تحویل تلویزیون رو تو خونه روشن کردم که کاش نکرده بودم.کانال ۱ مادرای شهدا،کانال ۲ خانواده شهدا،کانال ۳ یکی رو اورده بودن میگفت این خانواده فلانیه که در فاکینگ اصطلاحا اشوب (و در اصل حق طلبی و اعتراض)شهید شده و کانال ۵ از شهدای مدافع حرم میگفت کاملا برنامه های مفرح شب عید
میکردن و تیم تشکیل میدادن.یه جا که مهم نیست چند سالته یا مدرک دانشگاهت چیه،مهم اینه که میخوای تلاش کنی.حالا میخوان تعداد صندلیاش رو کم کنن اونم درشرایطی که اکثرا اگر ساعت ۹ برسی هیچ صندلی خالی نیست.
#باشگاه_همکارا_نباید_منحل_بشه
عید پارسال ۱۲ روز رو از صبح تا اخر تایم میرفتم باغ کتاب و درس میخوندم،این شد که نه تنها افت تحصیلیم رو جبران کردم بلکه رتبه یکم شدم.به جرات میگم حتی از عید قبل کنکور کارشناسیمم مفید تر بود برام.بچه های کنکوری میشستن کنار دانشجوهای دکتری و انگیزه میگرفتن.فریلنسرا هم دیگر رو پیدا