عباس! تو بلندبالایی. دست احدی به قمرِ آسمان نرسیده، خمیده شدی در ماتمِ آب. گردن کج کردهای از شرمِ حسین. ایستادهای به قلبِ سپاهِ دشمن. خمیده شدی که "قد"شان به "سر" رسید، خمیده شدی که شقالقمر رخ داد... اشک نریز عباس. به زمین نرس. بمان به بلندای اسب، حسین دارد میرسد...
#قمر
انقدر طیف نبودنها گستردهس که از آشنا تا غریبه دیگه نیستن. این چه طرز وجود داشتنه که من دارم؟ انگار موندم وسط برهوتِ حضورِ آدمهایی که زیاد میشناختمشون، آدمهایی که کم میشناختم و آدمهایی که اصلا نمیشناختم. حقا که قلبِ بسیطالغُصّهای دارم. [بسیط: گسترده.]
۱.گذراترین نگاهم هم "جایخالی" میبینه. آقای خامنهای نیست، آدمخوبای دورش نیستن، بچههای میناب نیستن، ماکان نیست، آدمهای ناو دنا نیستن، سربازهای تیپ ۳۸۸ نیستن، اون یه نفر نیست، دوستم نیست، اون خانومی که بهم کتاب هدیه داد و جنوب زندگی میکرد نیست
۱.گذراترین نگاهم هم "جایخالی" میبینه. آقای خامنهای نیست، آدمخوبای دورش نیستن، بچههای میناب نیستن، ماکان نیست، آدمهای ناو دنا نیستن، سربازهای تیپ ۳۸۸ نیستن، اون یه نفر نیست، دوستم نیست، اون خانومی که بهم کتاب هدیه داد و جنوب زندگی میکرد نیست
این گردالی کوچیک گیر کرده تو گلوم. انگار یه کوه بودم که بنا بود بریزه و منتظر بود یه نقطه روش بیفته تا قلوه قلوه فروبپاشه. دقیقا به اندازهی همین نقطه. نه کمتر و نه بیشتر.