از سیدنی برگشتیم داهات خودمون. سلام به خیابونای بی ترافیک، سلام به ماشینای بی بوق، سلام به سطل اشغال تو خیابون، سلام به انسان های مهربان بد تیپ. چی بود این شهر.
یه همکلاسی برزیلی داریم، تو وقایع تاریخی همش دنبال اینه که فلانی رو کی کشت بعد میگیم داداش مرگ طبیعی. اصلا تو کونش نمیره باند خلاف تو فاولا نرفته باشه بالا سر یارو :)))))))))
روز سوم مهاجرت بالشت خریدم و مقداری مواد غذایی و نمیدونستم اینجا باید جلو اتوبوس دست تک��ن بدی برات وایسن. تو گرمای چهل درجه یک ساعت وایسادم بلخره سوار شدم ولی نمیدونستم باید دکمه رو بزنی تا ایستگاه مورد نظر نگه داره. تا عصر تو شهر دور خودم میچرخیدم رسیدم خونه مواد غذایی خراب شد.
هفته اول مهاجرتم دنبال کارت اتوبوس می گشتم و تو گوگل زدم باید از شاپرز می خریدم ولی روم نمیشد برم. می گفتم چطور ممکنه برم داروخونه بگم کارت اتوبوس میخوام. یه هفته تو سوز و سرمای دسامبر پیاده می رفتم همه جا....
یک سال رشتهم رو به انگلیسی به همه گفتم هیچکی نمیفهمید چی زر میزنم. تنها آدمی که فکر میکردم انگلیسی رشتهم رو نمیفهمه و فارسیش رو گفتم برگشت گفت انگلیسیش چیه :)))))
بنده در قلب استرالیای غربی، مرکز شهرمون رفتم رو سن و ساز زدم و دیگه توپ منو تکون نمیده تا یه هفته. تا یادم بیوفته صبح مامانم املت درست نمیکنه تو خونه.