یکی از همسایهها توی گروه ساختمون پیام داد که خواهرش مهاجرت کرده، گربهش تا پیدا شدن سرپرست، خونهشونه و سگش کمی سر و صدا میکنه بخاطر وجودش و عذرخواهی کرد. ۵تا از همسایهها داوطلب سرپرستیش شدن، بعد دعوا شد که من زودتر گفتم. الان رفتن توی لابی قرعهکشی کنن سرپرستیش واگذار بشه :))
برای رسیدن سرکارم هر روز باید کوچه های اطراف روصد دور بزنم تا جای پارک پیدا کنم. خانم های پیر متطقه شناساییم کردن میپرن جلوی ماشین که مارم تا ته کوچه برسون. امیدوارم حداقل دعاهایی که میکنن یکم تاثیرگذار باشه 🤣
دیروز خیلی هیجان زده و خوشحال بودم. امروز برعکس خیلی بی حوصله و ناراحتم. اما نکته اصلی اینه که هیچ کس نمیتونه تفاوت این دو روز رو از ظاهر من تشخیص بده
و این یعنی تا حدود خیلی زیادی ریدم.