درس زندگی تا اینجا برام این بود که از هر چی فرار کنی، مثل سیاهچاله تو رو درون خودش میبلعه، با هر چی در جنگ باشی بیشتر ازش شکست میخوری. معنی صلح با جهان رو امروز بهتر میفهمم
یه کتاب میخونم که راجع به مواجهه با احساسات کودکان صحبت میکنه، موضوع کودک ه ولی هر چی در ذهنم تصور میکنم نیاز دارم الردی مامانم اینجوری باهام رفتار کنه ☹️
فامیلمون مشکل حقوقی ملکی داره چند وقت یک بار زنگ میزنه همون تکراریها رو میپرسه، هر چی میگم مدارک و رای ت رو بفرست یا بیار ببینم میپیچونه چون نمیخواد آدرس و مشخصات ملک رو ببینم حالا امروز زنگ زده شماره طرف پرونده رو داده میگه زنگ بزن جدی صحبت کن بیاد توافق کنه. چشم 👀
چیز دیگه هم اینکه بابابزرگم ۵ تا بچه داره که هر کدوم واقعا یه جای کار رو گرفته، از مالی و دکتر و دارو و تا کارهای شخصی، بعد حالا ما که با فاصله سنی ۳۰ سال با بچهایم و منتهی آمالمون پس اندازه برای مهاجرت بچهست، سالمندان که هیچی جامون سطل آشغاله ☹️ (بچه دوم آوردن یا نیاوردن)
امروز بالاخره رفتم دیدن بابابزرگم، بیشتر از احوالات اون، مامانیم منو ناراحت کرد، با وجود اختلاف سنی زیاد ولی همپای بابابزرگم پیر و لاغر و بیحال بود. مامانی ددری و اهل خرید من چند ماهه خونه ست و داره از شوهرش نگهداری میکنه خودش هم دیابت داره و حس کردم حتی افسرده ست ☹️
امشب سر اینکه بچه بمونه خونه مامانم یک درامایی داشتیم که نگو چقدر گریه کردم آخر بچه اومد گفت مامان من باهات همکاری میکنم 🫠 تو از کجا این کلمه رو آوردی 🥲
اومدم خونه مامانم، پسرم و بابام تنها بودن گفتم بزار غذا بپزم، افتضاح تاکید میکنم افتضاحترین برنج عمرم رو پختم. بابا مرده بود از خنده قاشق میزد میگفت باید عکس این غذا رو بگیریم 🥲