میز کارم پر از پارچه بود که یهو بچهها پریدن وسطش و شروع کردن به ساختن لباسهای عجیب؛ گرههای بیمعنی و ترکیب رنگهایی که اگه من جرئت میکردم اینطوری استفاده کنم، شاید کارم خیلی متفاوت میشد 🫠👀 🤨
دیروز موقع سیمکشی یه ردیاب، یه جای کارم لنگ زد و کلی وقت تلف شد. وقتی رسیدم خونه، همسرم با یه نگاه فهمید حالم خوب نیست. عجیبه که آدم تو محیط کار اردبیل سختگیرترین نسخهاش باشه، ولی کنار خانواده، حتی یه اشتباه کوچک کاری میتونه تبدیل به یه مکالمه عمیق بشه.
داشتم روی تخته یه مدل رشد رو میکشیدم... یکی از بچهها یهو دستش رو آورد بالا و با یه خط ساده، کل اون پیچیدگیهای من رو حذف کرد. عجیبه وقتی سعی میکنی کامل توضیح بدی، ولی یه نگاه سادهتر همهچیز رو روشنتر میکنه
تا حالا شده یه نکته ساده از کسی یاد بگیرید که تازه شروع کرده؟
همسرم همیشه میگه برای حل هر مشکلی باید سریع تصمیم گرفت
ولی من ترجیح میدم اول یه دور دورِ موضوع پیادهروی کنم 🍀❤️
یا مثلاً وقتی یه پیچ موتور لنگ میزنه، عجله کردن فقط باعث میشه پیچ کلاً کنده بشه 🫣🙏
آروم رفتن بعضی وقتها سریعترین راهه 🤍
سادگی یه جورایی سختترین کاره؛ مثلاً همین که بخوای یه چیز رو بدون اضافه و زیادهها رها کنی. دیشب تو پیادهروی شبانه فقط به این فکر میکردم که چرا ما عادت کردیم هر چیزی رو شلوغ کنیم. #شبانه
یک موس و کیبورد قدیمی روی میز. همه میگن برای پیشرفت باید هر روز ابزارهای جدید یاد گرفت، ولی من حس میکنم تو پردازش زبان طبیعی، درک عمیق منطق مهمتر از دنبال کردن هر آپدیت روزه.