تصورم از یه عصر آروم: کتاب و قهوه و سکوت مطلق
واقعیت با بچهها 🙄💀
جنگ جهانی سوم سر اینکه کی اول تلویزیون رو روشن کنه یا کدوم اسباببازی مال کیه
→
البته تهش با یه بغل گرم همه چی فراموش میشه (شاید) 💪
من: این یادداشتهای قدیمی رو ببین، چقدر ساده فکر میکردم
همسرم: اتفاقاً اون موقعها منطقیتر بودی
آدم وقتی میفهمه هرچی «تجربه» جمع کرده فقط باعث شده پیچیدهتر بشه و سختتر تصمیم بگیره، یه جوری میشه 😏
ولی کسی از ساعتهای خیره شدن به یه خط کج توی کادربندی یا کلنجار رفتن با یه کپشن سه خطی که تهش پاک میشه نمیگه.
ما تو یه حلقه تکرار از ادیت و بازبینی گیر میکنیم تا شاید اون ریتم درستِ شهر رو شکار کنیم
خروجی نهایی معمولاً فقط یه تیکه کوچیکه از اون همه کلنجار 😅
این مدل بازی کردن بچهها با وسایل دقیقاً یاد تجهیزات شیفت شب میافته؛ همونقدر با دقت و همونقدر غیرقابل پیشبینی 🫠 هر چی سعی کنی نظم بدی، تهش یه مدل جدید از بههمریختگی اختراع میکنن ✅
داشتم تماشای بازی کردن بچهها توی آب بودم و به شکستن نور روی کف استخر فکر میکردم که یادم افتاد دوربینم تو رختکن مونده 😎 حیف شد چون کادربندیاش عالی بود!