@entebakh1@nik__lin مامان منم همین بود. منم یه کتاب از کتابخونه برداشتم کادو کردم بردم سر صف بهم کادو بدن. تازه بعد دعوام کردن که بی اجازه کتاب برداشتم
من و مامانم و بقیه چشم بازش رو نبینیم. انقدر این حرف و با اطمینان به همسر خواهرم گفته بود که اونم میترسید بگه که همه چی خراب بشه. تا 2 نصفه شب میموند بیمارستان تا دکتر رو ببینه و تو راه روی موتور از ذوق فریاد میزد چون نمیتونست و نباید به کسی میگفت چقدر همه چیز شبیه معجزه است 6
امروز چندتا توییت از کادر درمان خوندم.
خواستم از کادر درمانی که خواهرم تو بخش ecu بستری بود، یادی کنم. خواهرم با هوشیاری 3 عمل شده بود و توی این بخش بستری بود، از روز اول بجز نگهبان اون بخش تمام پرستارها فقط میگفتن امیدوار نباشین، با همین صراحت.خواهرم ولی خیلی خوب داشت کوچیک (1)
حالا امروز که اینجام هیچ وقت اون پرسنل اون بخش رو نمیبخشم چون وقتی با ذوق بهشون میگفتیم چشماش و تکون میده میگفتن غیرارادیه. میگفتم عدد نفسش وقتی حرف میرنم میره بالا، میگفتن دستگاهه دیگه. انگار دارم در مورد ماشینم باهاشون حرف میزنم نه خواهرم. اون دکتر رو نمیبخشم که باعث شد (5)
با عشق و امید منتظر موندیم. گویا تو اون یکهفته خواهرم چشمهاش رو باز کرده بود، دست بچههاش رو فشار داده بود، با چشماش دنبالشون کرده بود، هوشیاریش روی عدد 10 بود. اون پرستارهای ناامید و آیه یاس اون بخش دیگه مینشوندنش و دست و پاش رو تکون میدادن، دیگه خطر رفع شده بود.(4)
برای همیشه رفت. حالا چرا یکهفته هر روز میرفتم از صبح تا 12 شب تو لابی بیمارستان میموندم ولی خواهرم و نمیدیدم؟ چون دکترش به شوهر خواهرم گفته بود به هیچ کس چیزی نگید در مورد خانومت معجزه اتفاق افتاده نگذار بیفته تو زبونا. ما هم میگفتیم اگه قراره خوب بشه، بهمون هیچی نگو.(3)
کوچیک داشت بهتر میشد، اول به درد واکنش نشون داد بعد به نور، بعد به صدا کردن دکترش. ساعت ملاقات میرفتم باهاش حرف میزدم گریه میکردم و مطمئن بودم که داره میشنوه. اینجا حدود هفت روز بعد از عمل بود، بعدش دیگه هیچی از روند بهبود نمیدونستیم تا صبح روزی که بخاطر ایست قلبی خواهرم برای (2)
@zahradabaghii@364venus دقیقن همینجوری بود. من میخواستم برای مامانم گوشی بگیرم روز مادر، چون بابام حسود بود یکی هم برای بابام خریدم. فکر کنم یک و پونصد هرکدوم. دوتاش شد سه. یادم نیست حقوقم چقدر بود ولی مهم اینه راحت بود خرید کردن تا قبل از سال 98
@saliy345 گفتم نمیخوام. گفت باید هفصد پول بدی، گفتم نمیدم. عکس گرفت از ماشین و پلاک. منم گفتم خب بگیر. دیگه نمیدونستم چه کنم، باید به مراسم میرسیدم. ماشین رو همونجا گذاشتم برای اقای پلیس نامه گذاشتم که نبرتش، بعد از مراسم با ماشین فامیل رفتیم بوکسل کردیم. واشر هم نبود. رادیاتش بود
@saliy345 چهلم خواهرم از بهشت زهرا میومدم برم شهران سالن پذیرایی. تو باکری ماشین خاموش شد، امداد خودرو اومد الکی گفت واشر سوزونده. منم میدونستم که این به این راحتیها واشر نمیسوزونه. گفتم پول جابجایی میدم من و ببر تا جایی که خودم میگم، گفت نمیشه باید بریم گاراژ خودمون همین تو طرشت😂😂😂
@Daenerys73 خب حالا به شما چه؟ شما چرا انقدر ناراحتی؟ از شما پول خواسته؟ وظیفه داری خرجش و بدی؟ یا چی؟ در نهایت ازش خوشت نمیاد باهاش قطع ارتباط کن. نمیفهمم چرا باید همه رو تربیت کنید
@wheat2018 مثل مامان من کم نیستند. ولی ندیدم کسی ازشون تشکر کنه یا بیاد اینجاها بیان کنه. والا خوبی باید بیشتر گفته بشه تا بیشتر بشه. نه اینکه هی حواستون باشه زرنگ باشین زرنگ باشین.
@wheat2018 این دوستانتون وقتی یکی مثل انسان باهاشون رفتار میکنه هم میان اینجوری تعریف کنن؟
خواهر من جوان فوت شد، همه چی هم به نام خواهرم بود از دوتا خونه و ماشین و اینا. والا مامان من بدون هیچ ادایی همون اول رفت وکالت داد به خودشون. مهریه هم که هیچ حرفی ازش زده نمیشه. مطمئنم ادمایی