يه عزيزى مى گفت
زندگی خودش اونقدر
سخت هست كه؛
رابطه عاشقانه يا دوستانه، نبايد سخت
ترش كنه.
اونا بايد باشن تا از زندگیت لذت ببرى و شايد كمى آروم بشى.
همینقدر درست وهمينقدر قشنگ.
تو این دنیا اکثر اتفاق ها تدریجیه و این آگاهی و درک ماست که یکباره رخ میده.
مثلا یهو میبینی که عه این دوستت چقدر برات غریبه شده.
اون آدم مدتهاست که داشته غریبه میشده ولی تو یهو به خودت اومدی و دیدی که :
عزیزم، تو کی انقدر برایم غریبه شدی…
از ایرانیِ درون مرزی بودن حامله ام!
دیگه نمیکشم!
دلم میخواد ایرانی نسل سومیِ خارج کشوری ای باشم که تنها سهمم از ایران، چیزای سانتی مانتالِ نصفه نیمه ای باشه که بهم ارثِ فرهنگی رسیده!
نوروز، LA ، تهرون گفتن به تهران و اِمریکا به آمریکا و تپق زدن و لهجه فارسی تخمی و قرمه سبزی.
روزهای عجیبی بود، فکر کنم تابستان بود، «دیدی ای تنها امیدم، آنچه که گفتی شنیدم، با خیال خاطر تو از همه کس دل بریدم» روی دور تکرار بود. همه، روز بود؛ شب نداشت.