چون مغز دو جوان، خوراک هر روزهی مارها شد، درد فرو نشست، اما آرامش نپایید.
مارها سیری نداشتند؛ هر روز گرسنهتر، هر شب خشمگینتر میشدند.
اهریمن در ردای طبیب گفت: «اکنون مغز کافی نیست؛ خون را میطلبند که این رنج از مغز نگذرد،
باری ریشه در خون دارد.»
فرمان داد تشتها از خون کشتگان لبالب کنند.
ضحاک در خون فرو رفت، و مارها آرام گرفتند:
آرامشی که بوی پایان میداد، نه رهایی.
#جنایت_علیه_بشریت
#IranMassacre
حالا من نشستم و یهو یادم میاد اون موقعها که جوانی خام بودم، یه نویسنده میخواست ویراست کتابش رو بهم بسپره؛ توی اولین مکالهمون نظرم رو درباره اسم کتاب قبلیش پرسید و گفتم خیلی بده و اصلا به درد نمیخوره...
دیگه بهم زنگ نزد و متاسفانه به نظرم اسم کتاب بعدیش هم به درد نخوره🙏.
یکی از تکاندهندهترین صحنههای «مصائب مسیح»، لحظهای است که شیطان در میان جمعیت، در حالیکه عیسی تازیانه میخورد، با «کودکی» در آغوش از کنار مردم عبور میکند.
مل گیبسون منطق کابوسوار پشت این تصویر را اینگونه توضیح میدهد:
«چه چیزی لطیفتر و زیباتر از تصویر مادر و کودک است؟
شیطان همان را کمی تحریف میکند.
بهجای یک مادر و کودک معمولی، یک شخصیت اندروژن را میبینیم که یک بچهٔ ۴۰ ساله که موهای زیاد بر پشت کمرش دارد را بغل کرده.»
🎬 The Passion of the Christ
2004
به خانه برگشتم. با اندوهی وحشتناک به آغوش مادرم افتادم او را محکم در میان بازوانم فشار میدادم. او را میبوسیدم و میگریستم. ترسیده بودم و خودم را به او میچسباندم، انگار سعی میکردم آخرین دوستم را در آغوش نگه دارم و نگذارم که بمیرد.
-بیچارگان، داستایفسکی
آزادی در نگاه کیشلوفسکی، یک رهایی ساده نیست؛ یک فرآیند خشن، سرد و آبی است. این آبی رنگِ تنهایی و انزواست که در نهایت، باید به گرمای محبت (L'Amore) برسد تا معنای حقیقی خود را بیابد.
-Three colors: blue1993
من که عادت کردم هر کسی در زندگیام را چمدان به دست ببینم و دلم خوش به ماندن کسی نباشد؛ اما بدم نمیامد گاهی کسانی هم بودند که میتوانستیم بیش از یک مسافر برای زندگی هم باشیم.