@NomadInWww@MelikaMoghaddam شبیه تراس خونه توعه. چقدر دلم برای تو و اونجا تنگ شد. میبینمش انگار اونجا نشستم، تیشرت جغدیم هنوز تبدیل به شیشه پاککن نشده و کمل سفید مزه سگ نمیده. یکم بعد هم مامان فاطمه زنگ میزنه و میگه:«برید توی اتاق! یه موقع تراس از جا کنده میشه!»
این میل به محو شدن و به جا نگذاشتن ردپا ترسو و محافظهکارم میکنه. این جستجوی آزادی با پنهان شدن در پستو بهم احساس خفگی و امنیت میده، و کم کم، اما به وضوح، توانایی تعاملم با دنیای خارج رو از دست میدم. چیزی این بین از دست رفته که به یادش نمیارم.
اگر کودک یا نوجوانی میشناسید که خارج از ایران زندگی میکنن و نیاز به یادگیری زبان فارسی یا آشنایی با ادبیات فارسی دارن، خوشحال میشم که منو معرفی کنید.
و خوشحال میشم اگر #ریتوییت کنید.
@Parneeyawn قبلا خیلی بابت همچین حسی قاطی میکردم، مخصوصا که خودم عادت به مقایسه یا رقابت ندارم، ولی بعدتر دیدم من و اون افراد واقعا راجع به اون موقعیت خاص شرایط نابرابری رو تجربه میکردیم و حق داشت که گاهی با همه دوستی از این نابرابری عصبانی باشه. حالا دیگه با حدی از حسادت بدون خشونت اوکیم.
تراپی وقتی ارزشمنده که از خلال شناخت رنج خودت به رنج دیگری آگاه بشی و از دل خودمراقبتی، مراقبت از دیگری رو یاد بگیری. وگرنه هر لحظه با منم منم کردن در بدبختی خودت غوطهوری، جهان رو حول محور نوک دماغت میبینی و دنبال خوشیهایی میگردی که هرگز نمیان.
@Benymean «قانع بودن» :))
مگه جنسی از سر ناچاری خریدن که حالا بهش قانع باشن و علیالحساب از همون استفاده کنند؟ فعلا حالا توی بازار نمیگردن، چون تخمشون نیست بهترش هست و قانع اند.
ادبیات انسانیتزدوده و مصرفیه، مصرف دیگری.