یه راننده اسنپی بود گفت تو مشهد اتشنشان بودم اون شب بیسیمارو خاموش کردیم رفتیم قاطی مردم و فرداش تبعیدش کرده بودن یزد برای ده سال. اون تعریف میکرد چیا دیده منم زار زار گریه میکردم.
اصلا برام مهم نیست این موضوع متقابل هست یا نه اما من دلم برای ادما تنگ میشه؛ برای جاها، حس هایی که داشتم، روزایی که گذروندم، چیزایی که تجربه کردم. و این همیشه برام غم میاورده.