از بعد دی که ناباورانه اینترنت قطع شد
تا اینترنت یکم ضعیف میشه سریع میرم به ملیکا پیام میدم…
میگم ما خوبیم ، ممکن اینترنت قطع شه نگران نشو …
میدونم نگران میشه …
میدونم دوباره هممون از بی خبری غم به دلمون میشینه …
ولی انگار اینجوری دارم خودم الکی گول میزنم و دلداری میدم
اولین بارم نیست اینجا مریض میشم ولی اینسری خیلی سنگین تر و متفاوت تر از همیشه بود ، انگار همه ی مریضی ها باهم ترکیب شده باشه
و باید اعتراف کنم بدترین بخش زندگی متاهلی اونجایی که خودت مریضی ولی باید خودت جمع و جور کنی و حواست به یکی دیگه باشه و م��یض داری هم بکنی
دو تا خواهر باهم میومدن کلاس نقاشی ، با هر بار دیدنشون یاد خودم و ملیکا میوفتادم
فوق العاده خانم و اروم و مودب بودن
امروز تو گروه اعلام کردن یکیشون فوت شده
این خبر تلخ کافی بود برای اینکه بعد چند روز بی حوصلگی قلبم از این دنیای تلخ و بی وفا بگیره
از وقتی ملیکا رفت ، توی روزمره ترین لحظه ها مثل وقتایی که بهش زنگ میزدم میگفتم بیا بریم خونه مامان چایی بخوریم تا مهمونی مجالس رسمی و بزرگ جای خالیش و نبودش قلبم مچاله میکرد ولی توی روضه ها و برنامه خونم جای خالیش بد جوری اذیت کرد
تا امروز ،روز تولدش که روحم از این دوری کم اورد