اینجا آرامگاه ته تغاری خانه ماست
امروز، روز جهانی تهتغاریهاست؛
اما تهتغاری خانهی ما، پیش از همه، بالهایش را گشود و به سوی ابدیت پر کشید.
سپهر عزیز، تو کوچکترین بودی، اما قلبت از همهی ما بزرگتر بود.
با شجاعتی بیمانند در برابر گلولهها ایستادی
روزت گرامی باد. #سپهر_اعظمی
ای برادرم سپهر عزیز،
شجاعتت راه آزادی را باز کرد.
از خونت جاری است وطنداری،
تا روز دادخواهی، هرگز تسلیم نخواهیم شد.
#زانو_نخواهم_زد#سپهر_اعظمی#سیامک_اعظمی
فصل ۳
#مهدی_حضرتی نامی که در قلب اعتراضات ۱۴۰۱ ایران چون ستاره ای در آسمان خرمدشت کرج درخشید و خاموش شد.
او متولد ۱۱ شهریور ۱۳۸۳ در سراب نوجوانی ۱۷ ساله بود که با روحی سرکش و قلبی پر از آرمان به خیابانهای پرالتهاب کرج قدم گذاشت.
مهدی اهل سراب و ساکن خرمدشت از همان روزهای آغازین خیزش سراسری پس از جان باختن مهسا امینی با شجاعتی بیمانند به جمع معترضان پیوست او که تصاویر نیکا شاکرمی را با افتخار به دوستانش نشان میداد مصمم بود که برای آزادی و عدالت مبارزه کند.
روز ۱۲ آبان ۱۴۰۱ در مراسم چهلم حدیث نجفی مهدی در خیابان میثم ۲ خرمدشت ایستاده بود روبه روی نیروهای سرکوبگر بی ترس و با دلی چون شیر ناگهان گلوله ای از سوی یگان ویژه پیشانی اش را شکافت و او را در خون خود غوطه ور کرد ویدئویی تکان دهنده لحظه ای را ثبت کرد که مهدی بر زمین افتاد در حالی که مأموران بی رحمانه پیکر نیمه جانش را به وانتی سفید انداختند و بردند این صحنه قلب میلیونها نفر را در شبکه های اجتماعی به درد آورد. پیکرش را بدون اطلاع خانواده در بهشت علی اشتهارد ، کرج به خاک سپردند.
گویی حتی در مرگ نیز باید غریبانه میرفت خانواده اش تحت فشار امنیتی در میاندواب مراسم هفتم او را برگزار کردند اما مهدی دیگر تنها یک نام نبود؛ او نمادی از مقاومت شد نوجوانی که ۴۳ روز در خیابانها شعار داد و جانش را برای آرمانش فدا کرد.
حسین فاضلی هریکندی رئیس دادگستری البرز، مرگ او را مشکوک» خواند و ادعا کرد مأموران اسلحه گرم نداشتند.
اما ویدئوهای منتشر شده حقیقت را فریاد میزند.
مهدی قربانی خشونت حکومتی شد.
او یکی از بیش از ۷۰ کودکی بود که در اعتراضات 1401 جان باختند اما یادش در قلب مردم ایران جاودانه ماند
چون گلی که در طوفان پرپر شد اما عطرش هرگز از بین نرفت
برگرفته از #کتاب #حقایق_زیر_خاک به قلم #سیامک_اعظمی
فصل ۳
#مهدی_حضرتی نامی که در قلب اعتراضات ۱۴۰۱ ایران چون ستاره ای در آسمان خرمدشت کرج درخشید و خاموش شد.
او متولد ۱۱ شهریور ۱۳۸۳ در سراب نوجوانی ۱۷ ساله بود که با روحی سرکش و قلبی پر از آرمان به خیابانهای پرالتهاب کرج قدم گذاشت.
مهدی اهل سراب و ساکن خرمدشت از همان روزهای آغازین خیزش سراسری پس از جان باختن مهسا امینی با شجاعتی بیمانند به جمع معترضان پیوست او که تصاویر نیکا شاکرمی را با افتخار به دوستانش نشان میداد مصمم بود که برای آزادی و عدالت مبارزه کند.
روز ۱۲ آبان ۱۴۰۱ در مراسم چهلم حدیث نجفی مهدی در خیابان میثم ۲ خرمدشت ایستاده بود روبه روی نیروهای سرکوبگر بی ترس و با دلی چون شیر ناگهان گلوله ای از سوی یگان ویژه پیشانی اش را شکافت و او را در خون خود غوطه ور کرد ویدئویی تکان دهنده لحظه ای را ثبت کرد که مهدی بر زمین افتاد در حالی که مأموران بی رحمانه پیکر نیمه جانش را به وانتی سفید انداختند و بردند این صحنه قلب میلیونها نفر را در شبکه های اجتماعی به درد آورد. پیکرش را بدون اطلاع خانواده در بهشت علی اشتهارد ، کرج به خاک سپردند.
گویی حتی در مرگ نیز باید غریبانه میرفت خانواده اش تحت فشار امنیتی در میاندواب مراسم هفتم او را برگزار کردند اما مهدی دیگر تنها یک نام نبود؛ او نمادی از مقاومت شد نوجوانی که ۴۳ روز در خیابانها شعار داد و جانش را برای آرمانش فدا کرد.
حسین فاضلی هریکندی رئیس دادگستری البرز، مرگ او را مشکوک» خواند و ادعا کرد مأموران اسلحه گرم نداشتند.
اما ویدئوهای منتشر شده حقیقت را فریاد میزند.
مهدی قربانی خشونت حکومتی شد.
او یکی از بیش از ۷۰ کودکی بود که در اعتراضات 1401 جان باختند اما یادش در قلب مردم ایران جاودانه ماند
چون گلی که در طوفان پرپر شد اما عطرش هرگز از بین نرفت
برگرفته از #کتاب #حقایق_زیر_خاک به قلم #سیامک_اعظمی
معرفی کتاب ؛ «حقایق زیر خاک»
به قلم #سیامک_اعظمی
هزار داستان واقعی،نه افسانه.
زندگی هر عزیزی که امروز زیر خاک است، از نخستین نفس تا پس از مرگ، که هر یک خود یک کتاب کامل است.
آنچه در قصهها میشنیدیم
اینجا حقیقت دارد.
#حقایق_زیر_خاک
فصل ۲
در سرزمین دلاوران بختیاری، جایی که کوههای استوار زاگرس شاهد رشادتها و اشکهای بیشمار بودهاند، در سوم تیرماه سال ۱۳۸۶ خورشیدی، در خانوادهای ساده اما سرشار از غیرت و مهر، نوزادی چشم به جهان گشود.
امیر محمد حاتمی، فرزند دوم خانواده و برادر یک خواهر بزرگتر، ریشه در دهستان چغاخور استان چهارمحال و بختیاری داشت، اما زندگیاش در شاهینشهر اصفهان جریان یافت.
این نوجوان هفدهساله عاشق مکانیکی بود.
چهار سال تمام با دستان پرتوان و ذهن خلاقش شاگردی کرد و در کوچههای شاهینشهر به «اوس امیر» معروف شد.
همه او را دوست میداشتند؛ جوانی آرام، سر به کار، غیرتمند و با عفت کلام که رفتاری فراتر از سنش داشت.
آرزویش ساده اما شکوهمند بود: روزی مغازهای کوچک از آنِ خود بگشاید و با مهارتش چرخ زندگی را بچرخاند و به دیگران خدمت کند. او نماد جوانی پاک و پرامید بود که آیندهای روشن در پیش داشت.
اما تقدیر این قهرمان کوچک را به آزمونی سوزناک فراخواند.
در روز نوزدهم دیماه سال ۱۴۰۴، هنگامی که موج اعتراضات مردمی در شاهینشهر به اوج رسیده بود، امیر محمد نیز به خیابان آمد تا فریادی برای حق و عدالت سر دهد.
در این روز تلخ، گلولههای سرکوب نخست پای دلاور او را مجروح ساخت.
سپس، در حالی که هنوز نبض زندگی در تنش میتپید، تیر خلاصی بر چشمش نشست.
چشمش تخلیه شد و گوشش شکافته گشت.
پیکر نیمهجانش را ربودند و به گمنامی بردند.
بیست روز سیاه و پر از اشک، خانوادهاش در بیخبری مطلق میان بیمارستانها، کلانتریها و پزشکی قانونی سرگردان بودند.
هر روز با دیدن اجساد بیشمار، امید و هراس را تجربه میکردند تا شاید نشانهای از پسرشان بیابند.
سرانجام پیکر پاک او شناسایی شد و در زادگاه اجدادیاش، دهستان چغاخور، به خاک سپرده شد.
ای دریغا! جوانی هفدهساله با رویاهایی بزرگ، در بهار عمرش پرپر شد. اما خون پاکش و فریادش، حماسهای جاودان بر تاریخ آزادیخواهی ایران نگاشت.
امیر محمد حاتمی، ستارهای که با خون خود آسمان را روشن کرد. نامش جاویدان ماند و داستانش الهامبخش نسلهای آینده خواهد بود. روحش در آرامش باد و یادش گرامی.
برگرفته از #کتاب #حقایق_زیر_خاک به قلم #سیامک_اعظمی
فصل ۲
در سرزمین دلاوران بختیاری، جایی که کوههای استوار زاگرس شاهد رشادتها و اشکهای بیشمار بودهاند، در سوم تیرماه سال ۱۳۸۶ خورشیدی، در خانوادهای ساده اما سرشار از غیرت و مهر، نوزادی چشم به جهان گشود.
امیر محمد حاتمی، فرزند دوم خانواده و برادر یک خواهر بزرگتر، ریشه در دهستان چغاخور استان چهارمحال و بختیاری داشت، اما زندگیاش در شاهینشهر اصفهان جریان یافت.
این نوجوان هفدهساله عاشق مکانیکی بود.
چهار سال تمام با دستان پرتوان و ذهن خلاقش شاگردی کرد و در کوچههای شاهینشهر به «اوس امیر» معروف شد.
همه او را دوست میداشتند؛ جوانی آرام، سر به کار، غیرتمند و با عفت کلام که رفتاری فراتر از سنش داشت.
آرزویش ساده اما شکوهمند بود: روزی مغازهای کوچک از آنِ خود بگشاید و با مهارتش چرخ زندگی را بچرخاند و به دیگران خدمت کند. او نماد جوانی پاک و پرامید بود که آیندهای روشن در پیش داشت.
اما تقدیر این قهرمان کوچک را به آزمونی سوزناک فراخواند.
در روز نوزدهم دیماه سال ۱۴۰۴، هنگامی که موج اعتراضات مردمی در شاهینشهر به اوج رسیده بود، امیر محمد نیز به خیابان آمد تا فریادی برای حق و عدالت سر دهد.
در این روز تلخ، گلولههای سرکوب نخست پای دلاور او را مجروح ساخت.
سپس، در حالی که هنوز نبض زندگی در تنش میتپید، تیر خلاصی بر چشمش نشست.
چشمش تخلیه شد و گوشش شکافته گشت.
پیکر نیمهجانش را ربودند و به گمنامی بردند.
بیست روز سیاه و پر از اشک، خانوادهاش در بیخبری مطلق میان بیمارستانها، کلانتریها و پزشکی قانونی سرگردان بودند.
هر روز با دیدن اجساد بیشمار، امید و هراس را تجربه میکردند تا شاید نشانهای از پسرشان بیابند.
سرانجام پیکر پاک او شناسایی شد و در زادگاه اجدادیاش، دهستان چغاخور، به خاک سپرده شد.
ای دریغا! جوانی هفدهساله با رویاهایی بزرگ، در بهار عمرش پرپر شد. اما خون پاکش و فریادش، حماسهای جاودان بر تاریخ آزادیخواهی ایران نگاشت.
امیر محمد حاتمی، ستارهای که با خون خود آسمان را روشن کرد. نامش جاویدان ماند و داستانش الهامبخش نسلهای آینده خواهد بود. روحش در آرامش باد و یادش گرامی.
برگرفته از #کتاب #حقایق_زیر_خاک به قلم #سیامک_اعظمی
در این روزها، تنها دلخوشی مادران داغدار، همین لحظههای موقتی است. لطفاً آن را از آنان دریغ نکنید؛ بهویژه برای مادرانی که چنین شیرانی را بزرگ کردهاند، و برای کسانی که جان خود را فدا کردهاند. موقت
#امیرمحمد_حاتمی#سپهر_اعظمی
ای برادرم سپهر عزیز،
شجاعتت راه آزادی را باز کرد.
از خونت جاری است وطنداری،
تا روز دادخواهی، هرگز تسلیم نخواهیم شد.
#زانو_نخواهم_زد#سپهر_اعظمی#سیامک_اعظمی
برای نابودی یک برج بلند ،مستحکم و تا دندان مسلح ، در حالی که شما تنها هستید و جز دستان خالی ابزاری ندارید،
تنها راه ممکن عمل کردن همچون موریانه است:
ابتدا بدون جلب توجه، به یکی از ستونهای اصلی نزدیک شوید و تا حد توان خود، آن را تخریب کنید.
من هنوز زنده ام ، حرام زاده ها
@MythmTlaly18984 بله، ما آنقدر با هم بودیم که جز یکدیگر دوستی نداشتیم.سپهر، علاوه بر اینکه برادر خونیام بود، تنها رفیق واقعیام نیز به شمار میرفت.حالا من ماندهام با دنیایی از غم و تنهایی.😭