مغازه رفیقم بودم بعد دوست دخترش واسش شام درست کرده بود آورده بود و کنارش سالاد ، ترشی ، ماست موسیر و اینا گذاشته بود و رفیقم یهویی برگشت گفت من که اینو نمیخورم توش دعا ریختی بیام بگیرمت ؛ صدای شکستن قلبِ طفلک اومد ، دختره هم غذارو برداشت رفت ، کصِ زن آیندت پرهام اعصابمو کیری کردی