این اتفاق روز ۱۱ اردیبهشت سال ۹۶ برای منم افتاد وقتی پرستاد منو میبرد داخل ICU بالا سر بدن بی جان پدرم دیدم کل پرستارای اون پخش گریان و ناراحت مسیر من تا تخت رو دنبال میکنن ، وقتی رسیدم به پدرم و شروع کردم به گریه ، همه همراهیم کردن
پرستار بخش ICU که خبر مرگ مادرم رو بهم داد و من رو بالای تن بیجانش برد، تا آخر کنارم بود و دلداری میداد و دستش روی شانهام ماند. دوست دارم فکر کنم که این فقط یک پروتکل ساده نبود. که او درد من در آن لحظهی هجوم سوگ رو میفهمید و من برایش یک انسان بودم نه مراجعی ساده، و مادرم برای او فقط یک انسان expire شده نبود، بلکه داستانی بود. زندگیای بود که حالا تمام شده بود و سایه نبودنش روی سر پسرانش افتاده بود. دوست دارم فکر کنم که این مرد، اهمیت میداد. که فراتر از «وظیفه سازمانی»اش تلاش میکرد من را آرام کند و میخواست لبه وزنه کمرشکن نبودن مادرم را بگیرد و کمک کند که نشکنم. که نمیرم.
چه انسان بود. ممنونم از او.