نَگا،وقتی بعد از هزار سال جنگیدن و دوست نداشتن خودم یه عکس که باب میلمه از خودم برات میفرستم نگو چرا شبیه خودت نیست!!
بابا زاویه درسته،نور درسته،عکاس درسته،کافیه بگی چقدر قشنگ شدی تو این عکس،نَگا،این مغز مریض و بیشتر از این نَگا.
دختر بودنم جالبه ،در اوج فروپاشی روانی، اضطراب بالا،بی حسی،سنگینی تمام وجودت،تنفس سختت،همه و همه بعد از خوردن قرصای ضد افسردگیت یه قرص نورم اسکینم میندازی بالا که پوستت شفاقتر شه :)
خیلی دوست داشتم مثل اکثر دخترا بابایی بودم،ولی نیستم.هیچوقت نبودم،هیچوقت اونطور که باید رابطه خوبی با بابام نداشتم نه که پدر بدی باشه،نه! اما من هیچوقت نتونستم باهاش اونطور که باید ارتباط بگیرم.
خودشناسی خیلی درد داره،لایه لایه خودتو دوباره بیرون کشیدن خیلی درد داره،اینهمه سال تراپی و دوباره به گا رفتن،روان گاییده رو جمع کردن خیلی درد داره،هر لحظهی زندگیو فکر کردن خیلی درد داره.
درد بیشتر اینه بفهمی دیگران خراب کردن ولی تو باید برای زنده موندن بپذیری و خودتو درمان کنی.