رویافروشی همیشه با تحلیلهای تک بعدی و سطحی و یکسویهنگرانه همراه است. مثل این گزاره اخیر آقای رضایی که صرف «مقاومت نظامی» مقابل امپریالیسم را «ظهور ابرقدرت چهارم دنیا» ارزیابی میکنند.
دولت در رفتاری که عملا خلاف قوانین ضد بنگاهداری خودش است، نیشکر هفتتپه را به دو بانک ملی و صادرات واگذار کرده است.
این یعنی:
تشدید تورم و خلق پول مخرب
کاهش بهرهوری کشت و صنعت
ایجاد تعارض منافع و فساد ساختاری
انتقال بحران کارخانه به بانک
به خطر افتادن پول مردم
زندان اجتماعی کوچک است که با اغماض روابط طبقاتی جامعه در آن نیز جریان دارد.
اگه میخواهید بدانید اصلاحطلبان چگونه با رسانه و پولهای آلوده جریان انتخابات و نبض جامعه را به دست می گیرند، خواندن این تجربه احتمالا به کار شما میآید.
خیلی فشرده در ۴ پست به آن اشاره میکنم.
۴/۴
به این ترتیب، در آرامش زندگی میکردند، وکیلبند از خودشان بود، به اتاق افسر نگهبان رفت و آمد میکردند، هروقت لازم بود بند را به آشوب میکشیدند، فروشگاه زندان مایحتاج لاکچریشان را تهیه میکرد، با هماهنگی رییس بند، افراد را تبعید می کردند، ورودیهای مورددار را نمیگرفتند و ...
۳/۴
زندانیها یک کارت دارند که از بیرون شارژ میشود. اطلاحطلبان تعداد زیادی کارتهای بانکی داشتند که آنها را به افراد مختلفی میدادند تا در بزنگاهها بتوانند، زندان را کنترل کنند.
به جز این، بیرون از زندان هم برنج و روغن و ماکارونی، دم خانهی افراد مختلف می بردند.
۶/۶
راهکار دیگر ج.ا اقتباس فرم و تغییر محتوا است: مداحان سلبریتی
یعنی فرهنگ سلبریتیپرور را میگیرد و سعی می کند محتوای انقلابی درون آن بریزد. نمایش شترگاو پلنگی که خروجیاش نه فقط مضحک است که انتظار میرود نقشآفرینانش هم چند صباح دیگر به مسیر روشنفکران بیمایهی منتقد بیوفتند.
چطور شد که پدیده سلبریتی بوجود آمد و در این رهگذر گفتمان مقابلش چطور مدام بیاثرتر شد؟
چطور انقلاب پس از یک دهه میانجیهای خود را از مستضعفین به شهرهها تغییر داد؟ و این تغییر چطور حتی به اصطلاح نمایندگان گفتمان انقلاب را از آنِ خود کرد؟👇
۵/۶
اگر سلبریتیها ریسه میشوند که پس از ۵ ماه لالمونی، بگویند اعدام بد است، این ماحصل نوع نگاه آنها به وقایع است.
خندهدار آنکه در خلا سیاست اقناعی بااصالت، ج.ا هنوز که هنوز است برای ترویج سیاستهایش باید با ذرهبین بگردد تا یکی از آنها را پیدا کند تا نماینده او شود.
احمدخان به فرنگ میرود!
احمد خان نگران میراث کمونیسم در روسیه است.
احمد خان وحشت روزمره استالینی را دوست ندارد.
احمد خان عاشق فیلمهای ضد شوروی است.
احمد خان روح لطیفی دارد.
احمد خان آمریکا را دوست دارد.
کاش احمد خان به آمریکا برود.
کاش همهشان به آمریکا بروند.
میراث آزاردهنده!
حدود دويست ایرانی از اقصینقاط کشور در سفر توریستی روسیه حضور داشتند. حتی با نگاهی به ظاهر آنها میشد تنوع و تکثر یک جامعهٔ تاریخی را به وضوح مشاهده کرد.
پس از ورود به ساختمان فرودگاهی که از هر جهت معمولی مینمود، "تور لیدرها" از راه رسیدند و مسافران را به سه دسته تقسیم کردند.
راهنمای گروه ما، جوانی با قد و هیکل و حرکات اکبر گنجی بود که به واقع "ورژن" شکیلتر و بسیار آرامتر او به حساب میآمد! این نکته را به خودِ بهادر هم گفتم!
بهادر توضیح داد که مرحلهٔ چک کردن پاسپورت مسافران در فرودگاههای روسیه توأم با بروکراسی کُند و دست و پا گیرِ به ارث مانده از دوران کمونیستی و از همین رو بسیار طولانی و خستهکننده است. او مسافران را به حوصله و تحمل فراخواند و به آنها اطمینان داد که این روند مربوط به ایرانیها و یا اقدامی برای "تحقیر" آنان نیست و حتی با اتباع روسِ بازگشته از خارج نیز همین معامله میشود.
به ترتیب فهرست دریافت ویزای دستهجمعی، در صف ایستادیم.
من و همسرم که در این سلسلهنوشتهها "ما" نامیده خواهیم شد، نفرات سوم و چهارم صفِ گروه خود بودیم و بعد از حدود ربع ساعت نوبتمان شد.
زنی به نسبت مسن با چهرهای جدی و سرد و بدون هرگونه لبخندی در یک اتاقک شیشهای، پاسپورتهای صف ما را چک میکرد.
او ذرهبین بزرگی در دست داشت و با دقت تمام دنبال نقطه یا ویرگول یا لکهای اضافه در پاسپورت ما میگشت. انگار لویی پاستور است که با میکروسکوپ در پی کشف میکروب برآمده است!
آنچه میجست در پاسپورت ما نیافت و بنابراین بدون دردسر از گیت عبور کردیم.
با خود گفتم؛ چه کارمند سختگیر و محتاطی! لحظهای بعد اما مشخص شد که او سهلگیرترین و سریعترین همکاران خود است و همکاران جوانترش اصلاً جرأت زدن مهر عبور بر پاسپورت مسافران را ندارند و اغلب برای بررسی دوباره و حتی سهباره پاسپورت آنها را به بخشهای ویژه ارجاع میدهند.
در واقع زن مسن بنا به سابقه و تجربهٔ خود، از اعتماد به نفس لازم برای تأیید اصالت پاسپورت برخوردار بود، اما دختران جوان همکارش از ترس اینکه مبادا مرتکب اشتباهی بشوند، جرأت و جسارت خود را پاک از دست داده بودند!
این ماجرا مرا به یاد سکانسی فراموش نشدنی از فیلم آینه اثر آندری تارکوفسکی کارگردان بزرگ روس انداخت. در آن سکانس، کارمند زن انتشارات دولتی در دورهٔ استالین، از وسواسِ بیمارگونهٔ بروز اشتباه در تایپ یک واژه، شتابان و هراسان در زیر باران خود را به محل کارش میرساند تا بار دیگر آن واژه را چک کند. اشکی که دختر منشی جوان از ترس احتمال خطا در انتشارات دولتی در آن سکانس میریزد، به بهترین صورت ممکن وحشت روزمره از زندگی در یک نظام توتالیتر را به نمایش میگذارد.
خلاصه چهار ساعت تمام در فرودگاه سنپترزبورگ معطل شدیم تا آخرین مسافر از سد سکندر بررسی پاسپورت گذشت و کار به پایان رسید.
به رغم توضیحات راهنمای تور، باز میشد از زبان برخی مسافران شنید که تمام این سختگیریها عمدی و به قصد "تحقیر ما ایرانیان بدبخت" است!
در واقع این بخش، سختترین تجربهٔ سفر به روسیه بود که هنگام ترک آن کشور هم به صورت ملایمتری تکرار شد.
در مدتی که در سالن اصلی فرودگاه منتظر نشسته بودم با حفظ فاصله، قیافه و حرکات مردم روس را زیر نظر داشتم تا شباهت آنها را با شخصیتهای رمانهای نویسندگان قرن ۱۹ روسیه دریابم!
از فرودگاه که بیرون زدیم نخستین تفاوت شهر سنپترزبورگ با شهرهای ایران خود را نشان داد. تفاوت در احترام و رعایتی بود که رانندگان نسبت به عابران پیاده، روا میداشتند. خط عابر پیاده از هر جهت امن بود و رانندگان حق تقدم عابران را با حوصلهٔ تمام رعایت میکردند.
در تهران و دیگر شهرهای ایران رانندگان حتی روی خطوط مخصوص عابر پیاده به معنای دقیق کلمه به عابران حملهور میشوند!
ما خودمان که به ناچار مجبور به تحمل این وضعیت شدهایم اما خدا به درد دل مسافران خارجی برسد که هر بار برای عبور از خیابان، وحشت و دلهرهٔ عبور از میدان مین به آنها دست میدهد!
@GanjiAkbar
لزوم یادآوری این پست، مصاحبه اخیر رویترز با ایجنت موساد و ذوقزدگی رسانههای انقلابی از آن است.
شما با پوشش گسترده این مصاحبه در واقع رسانهای را مشروع جلوه میدهید که تخم لق ۱۵۰۰ کشته را کاشت.
پوشش خبری رسانههای غربی از جنگ جاری که مورد توجه رسانههای داخلی قرار میگیرند، مرا یاد ۴ مورد استفاده مشابه توسط صهیونیستها میاندازد که برگمن در بخشهایی از کتاب برخیز و تو زودتر بکش به آن ارجاع داده است.👇
جهان در مسیر افول امپریالیسم آمریکا است نه در پایان آن و همین تغییر زاویه دید، الزاماتی با خود دارد.
اولین هشدار برای ما اینکه، وضعیت «نه جنگ نه صلح» نه مطلوب طرفین، که موقعیت ناگزیر است.
جنگ قرار نیست به این زودیها پایان یابد و استمرار آن نیازمند بازسازی روابط اقتصاد-سیاسی است.
اکثر کشتهشدگان سالمندان هستند.
مسئله این نیست که رطوبت هوا چطور است، مسئله اقتصادی است.
آسایشگاههای سالمندان فاقد کولر و حتی پنکه است. برخی دیگر که در خانه های خودشان هستند، ناتوان از تامین یک پنکه ۲۰ یورویی، تا کمر در سطلهای آشغال دنبال بطریهای فانددار هستند.
کارکردهای اقتصاد سیاسی همجنسگرایی:
همجنسگرایی عصاره فضائل تمدنی غرب است. مثلا اگر ما در ایران باستان فضیلتهایی مثل نیک اندیشی و نیک پنداری رو فضیلت محسوب میکردیم، غرب در خلاء ارزشهای تمدنی، دستاویزی جز همجنسگرایی نداشته است.
۳ نمود بارز اقتصاد سیاسی آن:👇
دیگه رسما دارن تو آمریکا و اروپا، همنجنسگرایی و اختلالات جنسی رو ترویج میدن
کار حتی از تبلیغ هم گذشته!
این پسر بچه ۷ سالشه و میگه از ۳ سالگی فهمیدم با پسر بودن راحت نیستم!!! 👇