“از خواب که بیدار شدم دیکتاتور هنوز آنجا بود”
اتفاقی مشهورترین داستان یک خطی تاریخ را نوشت.
قصد نداشت، به اصرار دوستانش چاپش کرد و مونتروسو با همین یک سطر جاودان شد!
به منتقدی گفته؛ این چند کلمه یک رمان است؛ داستانی کامل درباره تاریخ، تخیل و ت��اه شدن انسانها به دست استبداد./۱
با دریغ دکتر جلال متینی، استاد دانشگاه و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران و زبان فارسی درگذشت.
دکتر جلال متینی (۱۳۰۷-۱۴۰۳) پیش از انقلاب، استاد دانشگاه فردوسی مشهد بود و مدتی ریاست آن دانشگاه را بر عهده داشت. او پس از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرد و در دانشگاه برکلی کالیفرنیا به تدریس در زمینۀ تاریخ و فرهنگ ایران مشغول شد. دکتر متینی که انتشار دو مجلۀ تخصصی مطالعات ایرانی به نامهای ای��اننامه و ایرانشناسی را در کارنامه داشت، آثاری گوناگون را به زبانهای فارسی و انگلیسی در این رشتۀ تحقیقاتی از خود به یادگار گذاشت.
حفظ تمامیت ارضی ایران از موضوعات پراهمیت در تحقیقات و نوشتههای دکتر جلال متینی بود. او که تمامیت ارضی ایران روزگار خود را در خطر میدید کوشید تا در مقالاتی چون «هان ای ایرانیان، ایران اندر بلاست»، «بر آذربایجان چه گذشت؟»، «اران قفقاز در صدد بلع آذربایجان»، «روز نجات آذربایجان» و «نیاکان هموطنان آذربایجانی ما چه کسانی هستند؟» ذهن هموطنان خود را به این مسئله معطوف دارد و به شبههافکنیها و تفرقهانگیزیهای تجزیهطلبان پاسخ گوید.
از دیگر خدمات علمی دکتر جلال متینی میتوان به تصحیح چند متن کهن فارسی مانند هدایة المتعلمین فی طب، تفسیر پارسی قرآن محفوظ در کتابخانۀ موزۀ دانشگاه کمبریج، کوشنامه و متنی ظاهراً از قرن پنجم (منتشرشده با نام پند پیران) اشاره کرد. مجموعه مقالات او نیز بهزودی با نام سرود مولیان در انتشارات دکتر محمود افشار به چاپ خواهد رسید. ««فردوسی و مردم (فردوسی در هالهای از افسانهها)»، «نقش فردوسی در حفظ هویت ملی ما ایرانیان»، «در معنی شاهنامه» و «دربارۀ مسئلۀ منابع فردوسی» از جملۀ این مقالات دربارۀ فردوسی و شاهنامه است.
بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار سالها تلاش بیوقفۀ دکتر جلال متینی را در تحقیق دربارۀ زبان فارسی و تاریخ و فرهنگ ایران ارج مینهد و در گذشت آن دانشمند ارجمند را به خانوادۀ ایشان، جامعۀ علمی و مردم فرهنگدوست ایران تسلیت میگوید. یاد استاد جلال متینی گرامی و خاک بر او خوش باد.
عکس از گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار
گیرنده: ایرج افشار
پشتنویس عکس: کنگرۀ سعدی و حافظ شیراز ۱۳۵۰
سالها پیش از گرفتار شدنش با سرطان ریه و مرگ، در “دشت سوزان” نوشت:
«حالا میآیی و میخواهی دل مرا نرم کنی اما نمیدانی که دوباره زنده کردن یک مرده سختتر است تا زندگی تازه به کسی دادن»
و در جایی از “پدرو پارامو” گفته بود:
«هیچکس نیامد ببیندش. اینطور بهتر شد. مرگ برکت نیست که تقسیمش کنند.
هیچکس دنبال غصه نمیگردد»
خوآن رولفو، نویسنده شاهکار “پدرو پارامو” حالا ۳۹ سال است که جاودان شد.
۲۷/۲۷
گفته بود که پیامی ندارد. قصدش از نوشتن، تنها تصویر کردن بینوایی و رنج مردمان در سرزمینی تباه شدهاش است.
«سرزمینی که زخمهای دهان گشودهاش در زیر آفتاب نیمروز تفته میشوند و سرنوشت دشتزارها و علفزارنش با مردمانش یکی است؛ فراموشی و مرگ»
و از همینروست که به رنج معترض است./۲۶
در “خروس طلایی” نوشت:
«این زندگیه که باعث خجالت میشه. این طور فکر نمیکنی؟
یک مرده باعث آشفتگی هیچکس نیست. این زندهها هستن که هیچ وقت دست از تحقیر و رنج آدمهای دیگه برنمی��ارن.
اونها خودشون رو میکشن فقط برای اینکه دیگران رو آزار بدن»
زبان رولفو زبان مردمان از یاد رفته است./۲۵
هاراس میگوید:
«مردگان هرگز رولفو را آسوده نگذاشتند»
همین چند داستان افقساز و همین چند عکس ماندگار از او تلاش هنرمندانهی رولفوست در ثبت سکوت مرگ و نغمهی درونی مردمان از یاد رفته.
یا همانکه خودش میگفت؛ شرح دردناک زندگی مردمان سرزمینم.
همان که میگفت «تاوان پس میدهم»/۲۴
وقتی دورهگردیهایش در مکزیک به پایان رسید و روایتهایش از رنج مردمان حاشیهای را ثبت کرد در دهه ۶۰ به پایتخت بازگشت تا در پروژه فیلمنامهنویسی با مارکز و فوئنتس همراه شود.
رولفو هرگز از تجربه فیلمنامهنویسیاش راضی نبود، با اینکه فیلمنامه El Gallodoro توجهها را جلب کرده بود/۲۳
رولفو تنها دو کتاب منتشر ساخت؛ مجموعهای از داستانهای کوتاه و “پدرو پارامو”
سالها بعد رمان “کوردیلرا” را نوشت و بیآنکه دستنویس نهایی را به کسی نشان دهد، در آخر آن را سوزاند.
با این همه با همین مقدار اندک که نوشت، بالاترین جوایز ادبی را برنده شد و در راس همه جایزه سروانتس./۲۲
مارکز گفته که کشف “پدرو پارامو” بود که قفل ذهنی او را شکست و به نوشتن “صد سال تنهایی” منجر شد. که تاثیر رولفو بر ادبیات آمریکای لاتین معادل سوفوکل بر یونانیان است.
مجموعهای از ۱۷۵ عکس او نیز پس از مرگ توسط کارلوس فوئنتس نویسنده، منتشر شد تا جهان با “مکزیک ِرولفو” آشنا شود./۲۱
حاصل نزدیک به یک دهه چرخیدن در دورافتادهترین مناطق مکزیک، مجموعهای شد از عکسهای درخشان رولفو، و خلق ادبیاتی یکسر متفاوت و شگفتانگیز.
با اینحال رولفو همیشه گزیدهکار بود. در طول حیاتش تنها چند عکس منتشر و به گفته مارکز کمتر از ۳۰۰ صفحه چاپ کرد. اما همین حد جاودانهاش کرد!/۲۰
و همان نکتهای که در “پدرو پارامو” نوشته بود، در داستانهای دیگری نیز تکرار کرد.
اینکه هیچ جادهای خودش سربالا و سرازیر نیست:
«سربالایی و سرازیری به این بستگی داره که آدم میره یا میآد»
اما زندگی بعضیها همیشه سربالایی است و در جایی میفهمند که این زندگی تاوانی بیش نیست! /۱۹
همین بود که در “دشت سوزان” نوشت؛ اینجا سرزمین مردانی است که پیوسته با خیال مردگان زندگی میکنند و زنانی که تنها ماندهاند.
مردمانی که در سکوت سری به تعظیم فرود میآورند و آرامش مرگ را انتظار میکشند.
رولفو در جای دیگری نوشته بود؛ این زندهها هستند که مایه خجالتند، نه مردگان!/۱۸
وقتی پس از سالها به روستا و منطقه محل تولد خود میرود، میبیند بیشتر مردم مهاجرت کردهاند. آنان که ماندهاند نمیخواهند مردگانشان را رها کنند و میخواهند کنارشان باشند.
«اجدادشان آنها را به محل بستهاند. اگر گاهی تکانی به خود میدهند تنها از اینروست که گور خود را حفر کنند»/۱۷
در واقع رولفو نه فقط بخاطر ادبیات که بابت علاقه به عکاسی و در سفرهایش به مناطق دورافتاده متوجه باور متفاوت مردمان به درهمتنیدگی مرگ در زندگی میشود.
اینکه مرگ، نه پایان زندگی که اتفاقا ادامه همین نکبت است؛ که مردگان، زندهاند و در میان ما، که؛
«مردگان بر ما حکومت میکنند»/۱۶
از اینروست که مردگان، نقشی کلیدی در داستانهای او دارند. زیرا که مردمان سرزمینهای کهن «پیوسته با خیال مردگان زندگی میکنند و آرامش مرگ را انتظار میکشند»
در جایی از “دشت سوزان” مینویسد:
«همانجا دراز افتاده بود و به ما که در میرفتیم نگاه میکرد، تا مرگش را با ما قسمت کند»/۱۵
رولفو تحت تاثیر مکتب “ناتورالیسم فرانسوی” و با پیوند قدرت تخیل و واقعیت در پیریزی ساختار داستان، به نقد جریان مسلط قصهگویی در مکزیک پرداخت و معتقد بود کار نویسنده توصیف است و بس!
داوری و قضاوت کاراکترهای داستان، برعهده خواننده است تا با تخیل خود، در جادوی واقعیت شریک شود./۱۴
به لوئیس هاراس میگوید که قصدش از نوشتن، تنزدن از انزوای زندگی بو�� و همین شد که در ۲۷ سالگی داستان “زمینی که به ما دادند” را نوشت و یکشبه نامش در مجامع ادبی مکزیک پیچید.
در همین دوره است که مجله ادبی “پان” را راهاندازی میکند و افق نوینی در سنت داستاننویسی مکزیک میگشاید./۱۳
همین بود که در “بگو مرا نکشند” نوشت:
«سخت است که بدانیم چیزی که میتوان در آن ریشهدار شد، مدتهاست که مرده است»
و یا وقتی که از رنج انسانی در “پدرو پارامو” میگفت:
«امیدوار بود روزی به آخر برسد. هیچ چیز تا ابد ادامه ندارد. بیشک سرسختترین خاطرهها هم سرانجام محو میشوند»/۱۲