ای دل! به کوی عشق گذاری نمیکنی
اسباب جمع داری و کاری نمیکنی
چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی
بازِ ظفر به دست و شکاری نمیکنی
این خون که موج میزند اندر جگر تو را
در کار رنگ و بویِ نگاری نمیکنی
مشکین از آن نشد دمِ خُلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
ترسم کز این چمن نبری آستینِ گل
کز گلشنش تحملِ خاری نمیکنی
در آستینِ جان تو صد نافه مدرج است
وآن را فدای طرهٔ یاری نمیکنی
ساغر لطیف و دلکش و مِی، افکنی به خاک
واندیشه از بلای خماری نمیکنی
حافظ برو که بندگیِ پادشاهِ وقت
گر جمله میکنند، تو باری نمیکنی
یه قسمت از Euphoria بود که زندیا برا اینکه نره ریهب، به خفتی افتاده بود وحشتناک، اخرش به ماد فروشی که پناه برده بود میگفت فقط میخوام بمیرم، یه چیزی بده بمیرم
انقدر فشار یه تغییر میتونه سخت و دور از دسترس باشه که حاضری با اوردوز تموم کنی تا دوباره تلاش کنی برا چیزی که خیلی بعیده
یه همکار ترکیه ایی دارم که همش بام همدردی میکنه که ما مثل همیم.
بحث هاروارد بود گفت:من از ۱۴ تا ۱۶ سالگیم بوستن بودم
بابام قاضی بود و دولت میفرستادشون دوره های کوتاه مدت هاروارد.
حتی اگر به طبقه هم نمیباختم، که قطعا میباختم!
تو جبر جغرافیا knockout میشدم
بعد از كلى تلاش خوابم برد يهووو انگار تير غيب به چشمم اصابت کرد و ميگرن / كلاستر عزيز تشريف آورد كه چند هفتهای بمونه و متاسفانه چشم چپمو برای مدتی از دست دادم.
میگرن / کلاستر به روایت تصویر 👇🏻
حالا که بحث از بیگ بنگ هست، به عنوان تنها سیتکامی که باهاش ارتباط گرفتم و واقعا دوسش داشتم. این تمنای همیشگی امی به شلدون و اینکه چقدر شلدون براش سکسی بود، خیلی واسم جالب بود
من ۴،۵ سالم بود رفتیم عروسی فامیل. دادماد منو خیلی دوست داشت، باهاش میچرخیدم تو مراسم. رفتن با رفیقا مشروب بخورن، یه ضبط بزرگ با میکروفن بود توی اتاق، بسلامتی میزدن و میکروفن میچرخید. رسید به من که روی پای داماد نشسته بودم، گرفتم و یه توپ دارم قلقلی رو خوندم
همه هم دستو جیغو هورا
این ویدیو باعث شد یادم بیوفته در سن 10-11 سالگی ما رفته بودیم تخت جمشید برای لحظه سال تحویل، وقتی سال تحویل شد یه سری پسر جوون شروع کردن زدن رقصیدن و آهنگ خوندن، منم جوگیر شدم شروع کردم کفتر کاکل به سر رو خوندم اونا هم مثل این فیلم اینطوری دورم جمع شده بودن وای وای میکردن=))
به یاد عمر رفته؛
ترانهی بینظیر و به یاد ماندنی «پروانگی» با اجرای نیما مسیحا و موسیقی زندهیاد «بابک بیات» و شعر مرحوم پیام پارسا در فیلم سینمایی «دستهای آلوده» ساختهی سیروس الوند با بازی هدیه تهرانی، ابوالفضل پورعرب و مرحوم عسل بدیعی.
#پلآن
اندوه حاصل از لگدکوبی خوشه انگور سیاه، مست نمیکنه آقای شمس لنگرودی
دلتنگی میگاد، دلتنگی میشه بی انگیزگی و نا امیدی و افسردگی
بله آقای لنگرودی، دلتنگی هیچ سرخوشی و شاعرانگی نداره