حتی تازگی دوباره فکرم رفته سمت یک حرومزاده که دقیقا زیر گوشم زندگی میکنه ،میخوره ، میخوابه ، نفس میکشه و احتمالا توسط اعضای خانوادش دوست داشته میشه ،میدونی به هر حال مذکرن دیگه ، و همشون نور چشمی مادرشون
چطوری سر صحبت رو باز میکنین؟
بدون اینکه احساس خطا یا اضافی بودن بکنین
همچین روزایی تو خونمون زیاده ،ولی همگی ایگنورش میکنیم ،همگی جوری تظاهر میکنیم که یه خونواده شاد و آرومیم ،یه روز مادرم تا حد مرگ گریه میکنه و از حس بدی که داره حرف میزنه اما دعوا میشه و فرداش؟....
میشینم مکالمه تکراری بابا و داداشمو گوش میدم که خودشونو به خاطر یه سیگار ساده پاره میکنن ،مامانم یه گوشه تنها دار قالیشو میبافه و حتی اگه کنارش بشینم حرفی واس گفتن ندارم