بچه که بودم یه تبلیغ یخچال هیمالیا از تلویزیون نشون میدادن که یخچال پر بود از خوراکیهای زندگی، کیک و شیرینی، فکر کردم بزرگ میشم و یخچال خونهی خودم رو دقیقا همینجوری و همیشه پر از خوراکی نگه میدارم. امروز که داشتم یه یخچال خالی نگاه میکردم یادم افتاد.
جنگ قبلی رو تونستم تحمل کنم چون سرکار میرفتم و کم وقت داشتم فکر کنم، اگه دوباره میخواد جنگ بشه آرزو میکنم خرس بشم و به خواب زمستونه برم یا میتونه موشک اول بخوره تو سر من.
تا صبح از استرس نخوابیدم، نرفتم دانشگاه که بشینم و درسهایی که عقب افتادم رو بخونم، تا عصر خوابیدم و فردا نمیرم دانشگاه که درسهایی که عقب افتادم رو بخونم.
نمیدونم شاید بقیهی آدما تو خستگی هم به کارشون ادامه میدن، تو مترو هم درس میخونن، تحقیر رو تحمل میکنن و کار میکنن. من همش منتظرم خستگیم تموم شده، روز بهتری برسه و بتونم شروع کنم.