نیم ساعت داخل مترو داشتم پشت سر هم گیتار برقیای که گَری مور میزنه در آهنگ Still Got The Blues رو گوش میکردم. دقیقهی ۳:۳۸ به بعد. یه جور مدیتیشن بود.
روایتی دیگر از این روزهای تلخ در ایران:
امروز روز عجيبى بود. ساعت ١٠ صبح خواب بودم كه آيفون خانه به صدا درامد. ديدم يك زن در تصوير است. گوشى را برداشتم و كفتم: «بفرماييد.» در حالى كه ماسك زده بود، با صدايى آرام گفت:
«من چند كوچه پايين تر زندكى مى كنم. حقيقتش مهمون دارم. (۱)
عصر پیک موتوری بسته آورده بود. پشت آیفون گفت: «برای من یک چیز شیرین میآرید؟» چند دقیقه قبلش نزدیک خونه رو شکلی زدند که تمام شیشهها به شکلی بدی لرزید. رفتم پایبن. بوی باروت و خاکستر در هوا بود. رنگ به چهره نداشت و دستاش میلرزید. گفت «حق ما نبود این چیزا رو ببینیم. سر همت.../
“Now the stream of our consciousness seems to be obliterating its own banks, losing its central direction and purpose, flooding the lowlands, disconnecting and isolating the highlands and to no particular purpose other than the wasteful fulfillment of its own internal momentum.”