عین یه وسیله خراب که درستش کردی یهو میبینی چند تا مهره تو دستته اون چند تا مهره خرابیشو میزنه تو صورتت
تو قلبت یهو یه خلائی احساس میکنی که عین پتک وسط تمام دلخوشیا میخوره تو صورتت و به روت میکشه خراب بودنشو
مگه تو میدونی مقصد کجاست که اینقد مسابقه میدی واسه رسیدن بهش
شاید همون نقطه اغاز باشه یه چرخه ی پوچ
شاید همون خنده ی از ته دل کسی که دوسش داری
یا شاید دیدن اسمون پر ستاره
یا شنیدن همون موسیقی که دوسش داری
پس بیخیالش