«اما چطور میشد از رنجی نشناختنی حرف زد که مدام چون ابرها تغییر شکل میداد و چون باد در پیچ و تاب بود؟
نه کلمات مناسب این کار را مییافت، نه فرصتش و نه شهامتش را.»
حافظ امشب گفت:
«دلم رمیدهی لولیوشیست شورانگیز
دروغوعده و قتالوضع و رنگآمیز
فدای پیرهن چاک ماهرویان باد
هزار جامهٔ تقوی و خرقهٔ پرهیز»
و خب بد با واقعیت روبروم کرد. :)
نجاتدهنده اینبار تو آینه نبود؛ استادم بود و مکالمه ۲ ساعتهم باهاش.
حرف آخرش بود که گفت
این عادتت خیلی بده که به خودت میگی ضعیف. اینقد نزن تو سر بچه. شما فقط کمالگرایی و اینا ساید ایفکتشه. همین.