آخرین باری که فیلم دیدم، آخرین باری که کتاب خوندم، آخرین باری که گریه کردم، خندیدم، تفریح رفتم، آهنگ گوش دادم، درسخوندم و یاد گرفتم، راحت خوابیدم، ... آخرین باری که دلم خواست زنده بمونم...
هیچکدوم ازین آخرین بارها رو یادم نمیاد.
من نمیدونم کی هستم.
رفتم گوگل سرچ کردم به طور معمول انسانها چه کارهایی روزانه انجام میدهند. دارم تلاش میکنم تو یوتیوب با دیدن ویدیوهای روتین روزانه مردم عادی بفهمم ادما معمولا تو زندگیشون چیکارمیکنن. یعنی اینقدر نمیدونم چه غلطی کنم.
کاش غمگین بودن ، ناامید بودن و ترسیدن واحد اندازه گیری داشتن. مثلا میگفتم امروز ۱۵ میلیون کیلومتر مربع ناامیدم. امشب هفتاد هزار سال نوری غمگینم. هم اکنون ۲۹ هزار مایل ترسیدم.
من نمیدونم چطوری باید این حجم بزرگ از درد روتوصیف کنم.
تو این گیری ویری کم بدبختی داشتم تو هم بعد سالها پیام دادی.
دیشب داشتم بهت فکر میکردم و خب حقیقتا احتمال قبول شدنم برا دانشگاه اسکاتلند بیشتر از پیام دادن تو بود.
ژیل دلوز قبل از خودکشی اش، مقالهای مینویسد به نام «فرسودگی»، به نوعی شرح حالش در آخرین روزهای زندگی:
فرسوده بودن بس بیشتر از خسته بودن است. شخص خسته صرفاً فعلیتِ بخشیدن را فرسوده است، درحالیکه شخص فرسوده کلِ امر ممکن را میفرساید.
1/