اینکه امشب بردیا با اون حجم خستگی اومد دنبالم رسوندتم خونه و در حد بیست دقیقه آخر شب پیش هم بودیم واسم یه حسی داشت شبیه وقتایی که دم صبح یکی پتوت که رفته کنار رو دوباره میکشه روت. اونطوری بهم چسبید.
خیلی عجیب بود
احساس لحظهی مستیو داشتم وقتی نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میوفته.
ولی کاملا هوشیار بودم
تو تاریکی اشک میریختمو شکلات میخوردم
بدون هیچ گاردی نسبت به این جنگ تو سرم.