خاطرت هست روزگارم را؟
جایگاهِ مقدسی بودم
وزنِ یک عشق روی دوشم بود
من برای خودم کسی بودم
من برای خودم کسی هستم
دور و بر خورده عشق هم کم نیست
آنکه دل از تو برد،هر کس هست
بندِ انگشت کوچکم هم نیست
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
ماهی برگشته ز دریا شده ام
آمدم تا تو بگیری و بمیرانی ام
بعد از تو سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام...
#علیرضا_آذر