یه سری مدارکم رو گم کرده بودم. امروز جایی که باید مدارکم رو میگذاشتم چک کردم. دیدم گذاشتم اونجا. یعنی چون سرجاش بود فکر میکردم گم کردم. چون احتمال گم کردن از اینکه گذاشته باشم سرجاش خیلی بیشتر بود.
@Foseh_1402 تجربه شخصی من این بود که این اتفاق نیوفتاد. خیلیم صبوری کردم باهاشون ولی میگفتن حقوق پایهات انقدره نمیشه یهو انقدر بذاریم روش که. تهش هم وقتی با وجود سفته داشتم میرفتم حقوق پیشنهادیشون نصف حقوق جای جدید بود ولی با وقاحت میگفتن ما بهتریم و بمون.
وسط جراحی دندون عقلی که در نمیومد گریه کردم. بعد دکتره اینجوری بود که درد داری. من میگفتم نه. و مونده بود چمه. در واقع از خستگی گریه ام گرفته بود و اینکه مامانم نبود. چون معمولا اینجور چیزای سخت رو همیشه باهام میومد.
یا هربار که نزدیک امتحان زنگ میزنم از استرس دارم خفه میشم هرجور که بلده دلداریم میده. دوساعت یه بند حرف بزنمم گوش میده. بخوام واسه دوستام کادو بخرم یا یه کاری انجام بدم پا به پام میاد و کمکم میکنه. حواسش به چیزهایی که در مورد دوستام میگمم هست.
مامان من بهم نمیگه دوستت دارم. من هی میرم میپرسم میگه آره. ولی جاش چیزای دیگه میگه. مثلا میگم حالا مسیر زیاده نمیخواد این همه راه بیای واسه دفاع پروژه کارشناسی. نمیخوام اذیت شی. ولی میگه نه خودم میخوام بیام. یا زنگ میزنم گریه میکنم براش. میگه کاش میتونستم الان پاشم بیام پیشت.
از سر سایت برگشتم شرکت. یه همکارم بهم لواشک و میوه داد. اون یکی خرده و سوتلاوا آورده بود. یکی دیگه بستنی شیرینی داده بود. خودمم کلی بلال برده بودم... و بله همهی اینها رو خوردم.
این چند وقت هرکی اومد خونمون برامون شیرینی آورد و خودمونم شیرینی واسه پذیرایی میگرفتیم و میموند. بچهها هم در حال حذف شکر از زندگی تا جای ممکن بودن. این سری دیگه دوستمون داشت میومد برامون هندوانه و سبزی خوردن گرفت. چون میدونست دوست دارم...
رفتیم دم خونه پروین اعتصامی. درهای بسته بود. یه آقایی رد شد و گفت: رفته خونه مامانش نیست.
یه خانم دیگم بعدش اومد گفت: میشه از شما جلو در بسته عکس بگیرم. میخوام به میراث فرهنگی نشون بدم که در همیشه بسته است و نمیان باز کنن واسه بازدید عموم.
داشتیم تلاش میکردیم تو شهری که مسافر بودیم پارکینگی که ماشین رو پارک کرده بودیم پیدا کنیم. قبلش تو بازار قدیم شهر بودیم. مسیر از یه جا رد شد گفتم: عه ما قبلش اینجا بودیم. و یه بحث حول این قضیه شکل گرفت. یهو یه خانم که داشت خرید میکرد گفت: آره از اینجا رد شده بودین. من دیدمتون.
مامانم گفت بیرون هستین نخندین، تو راه هم تو ماشین حواستون باشه راننده حواسش پرت نشه و آروم باشین. دقیقا کارهایی که ما میکنیم و نمیکنیم. زننن خب من اصلا میرم سفر واسه خلبازیهای تو مسیر و دیونه بازی تو خیابونای شهری که کسی نمیشناسدت.
خون بس مزخرف بود. انقدر که برای گفتنش حتی نتونستم صبر کنم از سالن بیام بیرون. یه ملغمه از مونولوگهای بی سر و ته، یه دنیای عجیب غریب ساختگی نمادین که همچنان مسخره است. یک داستان آبکی اون وسط. اجزای صحنهی گندهی متحرک. و مطلقا هیچ.
له له ایم. یه وانت بار زدیم. یه اسنپ گرفتیم. تو مقصد تخلیه اش کنیم. این وسط راننده اسنپ یک آقای پیر برون گراست. که اسم یک خیابون رو دید و براش سوال شد معنیش چیه. و بهمون عذاب وجدان داد که براش پیدا کنیم.
زندگی یه جوری رو دور تند داره میگذره، نه فرصت شادی هست نه سوگواری. یه وقتهایی هم همه اشون یه جوری تو هم قاطی پاتی میشن آدم اصلا میمونه.
گذشتن و رفتن پیوسته. اینبار اما مقصد خیلی قشنگه. خیلی زیاد.
شده دوران راهنمایی یه آقایی صداتون کنه آدرس بپرسه، برید جلو آلتشو نشونتون بده؟
یا مثلا موتوری همینطوری رد بشه روتون آب بریزه وقتی از ترس اسید دستاتو رو صورتت گذاشتی، بخنده و رد بشه بره؟
تا صبح میتونم مثالای این چنینی بیارم
شما هیچوقت ترس و تجربه دختر ایرانی رو درک نخواهید کرد
امروز همکار تیم مدیریتیمون نیومد. مدیرم سر صبح یه تسک فوریتی ادیت ارائه بهم داد انجام دادم. ادامه روز یه تسک دیگه اش مونده بود. بهش یادآوری کردیم که همچین تسکی داره. و بله من اونی بودم که تسک رو داد بهم. البته بامزه بود. ولی خب امیدوارم همکارمون زودتر بیاد.
از ادبیات مورد استفاده دکتر زنان شاکی بودم. بعد دوستم گفت دیگه زیادی حساسی. ولی ادامهی مکالمه طوری پیش رفت که مشخص شد ادبیاتشون از افکارشون ریشه میگیره و اتفاقی نیست. و من نمیدونم یکی با این سطح تفکر چرا باید دکتر زنان بشه. حتی نمیتونست منظورش رو درست بیان کنه./