هرچی بزرگترها میگن گوش کن 🫠
ولی بعضی وقتها همین «صبر کن درست میشه» آدم رو میرسونه به یه بنبست عجیب؛ اونم وقتی دقیقاً میدونی کجای کار میلنگه و راهش اصلاً اون چیزی نیست که اونا فکر میکنن. شما هم این حس رو داشتین
دوستم: «خب، تهش چی شد؟ چه معنایی داشت؟»
من: «والا هیچ...»
| 😮💨
فقط یه جای خطش یهو میشکست
و رنگش میشد یه چیزی بین خاکستری و آبی
همین فرمش کافی بود، دیگه معناش چی میتونه باشه؟
;)
لنزهای پرسرعت و وسواس روی کادربندی (که تهش شاید فقط یه عکس درستوحسابی گیر بیاد) یه جورایی تبدیل شد به مدل فکر کردنم؛ حتی وقتی دور از دوربینم، باز دارم توی ذهنم کادربندی میکنم و دنبال اون یه ثانیه میگردم.
یه مدل جدید رو داشتم بررسی میکردم که یاد اون سفر قدیمی افتادم.
قدیما فکر میکردم هر کی خارج زندگی میکنه حتماً استایل خاص و باکلاسی داره.
بعد رفتم دیدم همه با دمپایی لاستیکی و تیشرت گشاد میچرخن
توهماتم همونجا شکست.
یه زمانی خیال میکردم این مسیرهای خلوت بهترین جا برای رسیدن به آرامشه
اما الان هر چی آرومتر قدم میزنم، بیشتر یادم میافته که احتمالا یه دونه از اون اکسسوریهای خاص رو توی بستهبندی اشتباه گذاشتم یا آدرس یکی از مشتریها رو جابهجا نوشتم
واقعا هیچ راه فراری از وسواس کاری نیست