دانشجوی استرالیاییم، یه پسر جوون بیست و یکی دو ساله اومده می گه استاد من استرس دارم، پنیک اتک می کنم، باهام حرف می زنی؟ بهش گفتم بریم پایین ساختمون راه بریم. بعد بیست دیقه حرف زدن می گه عه؟ من چطوری آروم شدم، چی کار کردی؟
با خودم می گم بچه جان ما مال خاورمیانه ایم. بعد اتفاقای وجشتناکی که تو مملکتمون افتاده، هیچی تو زندگی شما نیست که ما ازش بگرخیم .،..
۷ سالم که بود فک میکردم شال چیز باحالیه.
کلی به مامانم اصرار کردم و با کلی دعوا تهش یه شال برام خرید.
نمیدونستم ۲۰ سال بعدی زندگیمو قراره بجنگم که همونو سرم نکنم.
بچه های الانو میبینم کیف میکنم. آگاه و جسور.
کاش بدونن ما همهی تلاشمونو میکنیم که اونا مجبور نباشن بجنگن.
تو شهر بودم یهو توجهم به تعداد دخترای بدون روسری و تیشرتی جلب شد.
اوایل انقلاب ۱۴۰۱ وقتی هنوز میترسیدم؛ یبار با شال دور گردن یه دختری رو دیدم که با تیشرت و موی گوجه شده خرید میکرد.
دختر قشنگ هرجا هستی بدون به من دلگرمی دادی و امروز اینقدر این شجاعت تکثیر شده که دیدنش عادی شده.