تا به حال شده از شدت غمی که تمام شما رو فرا گرفته، به خواب پناه ببرید؟
نه برای اینکه خستهاید…
فقط دلتون میخواد چند ساعتی هیچچیز رو حس نکنید، هیچچیز رو فکر نکنید و هیچکس رو به یاد نیارید…
در مواجه با خانوادم اونقد از دنیا دلسرد میشم که دیگه هیچ انتظاری از آدما ندارم، هیچی باعث نمیشه ک پشمام بریزه، به این فکر میکنم کسایی ک خانوادم هستن اینجورین، از غریبه ها چه انتظاری میشه داشت؟
وقتایی ک مامانم از ته دل نفرینم میکنه واقعا دلم میگیره، چرا باید کسی رو که از وجود خودت باشه و هرکاری ک بخوای در لحظه برات انجام میده و همه نقشای زندگیت برات پر میکنه رو آرزو کنی نابود شه؟
اصلا اگه اون شخص هیچکاری ام نکنه ولی بچت باشه چجوری میشه اینقد از ته دل نفرین کرد؟