تو جنگ ترس جان داشتم. اما بیشتر از جان خودم و عزیزام، ترس از دست رفتن آدمهای مؤثر و مهم زندگی آدمها رو داشتم. مثل دکتری که چشمم رو عمل کرد، مثل دکتر زنانی که میرم پیشش، مثل حمزه خوشبخت که بچه ها رو خوشحال میکنه، مثل اون آدمی که با حرفهاش آهسته و پیوسته داره زندگی ماها رو بهتر
الان من اونجام که نمیدونم چه خبره. واقعا نمیدونم. پراکنده از گفتگوها یه چیزایی میشنوم. ولی نمیدونم صحتش رو.
هی میان منو راضی کنن که ایران نباید آمریکا رو وحشی کنه که بزنه ما رو. باید هر چی میخواد، بدن بهش تا ول کنه ما رو.
من که تصمیم گیرنده نیستم.
ولی مگه آمریکا ول میکنه؟!
چطوره که منطقیه آدما مثه فیلما خیانت میکنن، قتل میکنن، بدی میکنن؛ ولی غیرممکن و فانتزیه مثه فیلما محبت کنی، عشق بورزی، دوست داشته باشی، انتظار ناز کشیدن داشته باشی؟!
جالبه که میگن امریکا حمله کرده چون تنگه رو بستین! حافظه ماهی هم چارماه دوام داره که بدونه امریکا حمله کرد و ایران تنگه رو بست.اگر مشکلش تنگه بود که قبل حمله باز بود.
🤷♂️
بهضد
@TavosHosseinpo1@majidzahediii من نفهمیدم چی میگه. ولی شاد نبود.
و باهات موافقم. البته که دیدم و تجربه کردم که پروسه برنجکاری سخته و زحمت داره. ولی شادی، میچربه.
هوا آنقدر گرمه، که قبل از خروج از خونه میری حمام، مام میزنی، اسپری میزنی،عطر هم میزنی، لباس تمیز هم میپوشی، سیر و پیاز هم نخوردی؛ ولی تا به اتوبوس و مترو و تاکسی برسی بوهای نامطبوعی میگیری.
کاری هم نمیتونی بکنی.
ولی واقعا آیا انقد خشن بودن و پرخاش برای عرق کردن، طبیعیه؟
🤔