دیروز ، ما بین پذیرش الکتیو و نیو از اورژانس، مشغول نوشتن گزارش بودم که ناگهان صدایی شنیدم که یکی داشت به همکارم میگفت : شنیدی فلانی (اکسِ من) رفته خواستگاری؟ :)))))
حتی سرم رو بالا نیاوردم و گزارشامو نوشتم و از بیمارهام مراقبت کردم اما با قلبم تمام مدت اشک ریختم. با قلبم💔💔💔
بوسه روی پیشونیم از طرف بیمارم که تمام شیفتِ لانگِ امروز ازش مراقبت کردم و دعای خیرش تنها چیزی بود که روحم نیاز داشت اونم وقتی تمام فکر امروزم پر شده بود از اینکه خودم رو بکشم و دیگه ادامه ندم…
اينكه ميبينم تمام همكلاسی های مدرسه ام دونه دونه دارن ازدواج میکنن و من نتیجه ای از عشق نداشتم و میلی هم به ارتباطی ندارم تمام قلبم رو مچاله میکنه، چون عاشقیو از وقتی بلد بودم که اونها هنوز بویی از عشق نبرده بودن؛ اما بحث همون تقدیره. خدا برایِ من نخواست. نخواست و حرفی نمیمونه:)
اینکه کسی نمیدونه من عاشق توام مخفی ترین قسمت زندگی منه. آره من تا زندم عاشق غرورِ چشم هاتم.عاشق مکث کردنتم وقتی میخوای حرفی بزنی. عاشق اینم وقتی داری به حرف کسی گوش میدی سرت رو برنمیگردونی و فقط مردمک چشمات رو کج میکنی.عاشق اینم یه بخش دلشون به بودنِ تو گرمه از بس حامی هستی.💔
دلم براى چشمات، براى صدات ، براى تیک دستات که همیشه رو سیبیلت بود، برای ریز کردن چشمات یک ذره شده.. اما اینا دلیلی نمیشه که من به تو برگردم. تو اشتباه ترین آدمی برای من.
بعضی غم ها تا قیامِ قیامت تو دِل آدم ته نشین میمونه؛ ممکنه یهو ساعت ۳/۲۰ بامداد وسطِ شیفتِ شبِ پُر کارت ، با یه صدا از آهنگ گوشی مریضی که داره ریلز میبینه پرت بشی در خاطره ای که تمام وجودت رو تیکه تیکه میکنه و آتیش میزنه به قلبت.
خدایا ، چه جوری میتونی ببخشی ؟ :)