بچههای این دوره یه جوری بحث میکنن که انگار از پیش با وکیل مشورت کردن 😹 هر چی بگی یه دلیل منطقی میارن که چرا نباید بخوابن یا مشق بنویسن! واقعاً ما کجا اشتباه کردیم؟ 😂😬 🙄
تابلوهای قدیمی
توی مسیر سرویس یه ��ابلوی رنگپریده هست که نصف کلماتش پاک شده
هر روز رد میشم و سعی میکنم حدس بزنم چی نوشته بوده ولی انگار شهر دوست داره بعضی چیزا رو برای خودش نگه داره!
شما هم توی مسیرتون یه همچین نشونهای دارید؟
راهنماهای سفر همش میگن برای شناخت فرهنگ یه شهر باید بری جاهای توریستی و موزهها؛ ولی به نظر من واقعیت توی یه پیادهروی بیهدف توی کوچههای خلوت و تماشای مردم عادیه.
#خانواده
چرا مامانها همیشه یه چیزی رو پیدا میکنن که ما ده دقیقه گشتیم و نبود؟
• انگار یه رادارشونه
• یا شاید ما کلا بلد نیستیم نگاه کنیم
والا من که هنوز نمیفهمم چطوری. #خانواده
ی�� جفت کفش ورزشی قدیمی دارم که دلم نمیاد بندازمشون دور 🫠
به نظرتون برای پیادهرویهای طولانی توی مسیر سرویس هنوز جواب میدن یا دیگه وقت یه جفت جدیده 👌 نه؟
یه سریال قدیمی رو دوباره دیدم و تازه فهمیدم نویسندههای اون زمان چقدر با حوصله مینوشتن، نه مثل الان که فقط میخوان قسمتها رو پر کنن. شما هم حس میکنید داستانها بیروح شدن؟
بعضی خونهها یه جور حس عجیبی دارن؛ انگار از لحظه اول میگی اینجا جای منه. من موقع بازدید از ملکها، بیشتر از متراژ و قیمت، دنبال همین حس «درست بودن» فضا میگردم چون تهش همینه که آدم توش آروم بگیره 🫠 شما هم وقتی وارد یه جای جدید میشید، اول حستون میگه درسته یا نه ❤️❣️ نه؟
دمِ سوار کردن مسافرا، همسایه بغلیمون جوری تیپ میزنه که آدم شک میکنه جا�� سرویس من میره یا داره میره مراسم فرش قرمز! واقعاً این همه انرژی برای استایل تو این ساعت صبح زود لازم نیست 💪 ^_^
بعد از یه ��بح شلوغ با سرویس و ترافیک، رسیدم خونه و دیدم یخچالی نیست؛ فقط یه تیکه پنیر و گوجه مونده. حالا باید با همینا یه چیزی سرهم کنم که هم سیر بشم و هم حال و حوصلهاش باشه. آشپزی منم در همین حد پیش میره 🫠
:)))))